ساعت 10:40 حرکت از خانه به سمت دفتر هفته نامه ی دوچرخه واقع در خیابان آفریقا، کوچه ی تندیس، دفتر روزنامه ی همشهری.

خیابان ها کمی شلوغ بودند اما رسیدیم. دم در، کیمیا منتظر من ایستاده بود. سلام کردیم و به سمت داخل به راه افتادیم. وارد ساختمان که شدیم.، جلوی در، بند و بساطمان را در اوردیم تا شکل و شمایلی به پاپیروس در دستمان بدهیم. روبان را به آن گره زدیم. وسایل را جمع کردیم و به راه افتادیم. این دفعه به دلیل آشنایی قبلی من با مکان دوچرخه، بدون معطلی از پله ها بالا رفتیم. تابلوی دوچرخه. همین جاست. اندکی مکث بر سر ورود اولین نفر. وارد شدیم. از دم در دوچرخه تقریباً هر کسی را که می دیدیم، یه علت امکان ربط داشتن آن فرد به دوچرخه و در نتیجه ربط داشتن به ما، سلام می کردیم. یک نفر که به نظر ارباب رجوع می آمد هم آنجا بود. چند تا سلام از طرف همه. مسئول بخش نوجوان را کیمیا به اسم و من به اسم و قیافه می شناختیم. به طرف میزش رفتیم. سلام کردیم و دست دادیم و به خواهشش کمی منتظر ماندیم.چه قدر دیوار ها شلوغ و دفتر خلوت بود. دفتر را خیلی کوچک کرده بودند. کمی از قیافه افتاده بود. اما برای ما همان دوچرخه بود. چه میزهای شلوغی. ما سر میز گردی نشسته بودیم. سرکی به دوچرخه های روی هم چیده شده ی روز میز گرد کشیدم. تاریخ امروز را از کیمیا پرسیدم. فهمیدم که دوچرخه ی فرداست. نمی دانم اینها چه طور در عرض چند روز دوچرخه را بیرون می دهند. روزنامه ها که دیگر برای خود معمایی هستند. ما پاپیروسی ها که در انتشار چند ماهه اش ماندیم! ان شاء الله راه می افتیم.

مسئول صفحه ی نوجوان کنارمان آمد. من را می شناخت! با یک بار دیدن در روز تولد! گفتیم می خواهیم مصاحبه ای انجام بدهیم با حضرت عالی. نمی دانم چرا وقتی چنین خواهشی از کسی می شود، در ابتدا اندکی در خود می رود. به خاطر سختی مصاحبه است، به گمانم! اما زود رفتیم سر اصل مطلب. یک صندلی از میزگرد برداشتم. شروع کردیم. من می پرسیدم و کیمیا می نوشت و کیمیا می پرسید و من می نوشتم. آرام صحبت می کرد. مغزم جرقه که چه عرض کنم، ترقه زد که اینجا محیط کار است و سکوت لازم! اما کولر کار خودش را می کرد! گاهی صدای تلفن مسئول بخش نوجوان به صدا در می آمد که آقای همکار که خود خبرنگار افتخاری بوده قبلاً، جواب می داد. گاهی صدای موبایل همین آقا وسط مصاحبه، دهنی تازه می کرد و برایمان می خواند که البته صدای موبایل کیمیا که اندکی موج حرکات موزون در ما افکند، بدتر بود.

متن مصاحبه را اینجا نمی گذارم. در پاپیروس ان شاء الله چاپ می کنیم! اینها بیشتر در حاشیه ی مصاحبه است. تصمیم گرفته بودم این دفعه دیگه همان مروارید سمج و رو دار باشم نه یک بچه سوسول بالاشهری  خجالتی. در طول مصاحبه، به کار دستی های دوچرخه ای ها که روی کمد ها نقش بسته بودند و وسایل روی میز هم نگاه می کردم. دلم می خواست از اون لیوان های بزرگ با آرم دوچرخه داشته باشم.

 در آخر اجازه ی عکاسی گرفتیم. می خواستیم از اتاق سردبیر هم عکس بگیریم که نبودند و ما در ادب تجزیه تحلیل کردیم و نرفتیم توی اتاق سردبیر. تقریباً بلند گفتم همگی خداحفظ. کیمیا هم. همه از ما خداحافظی کردند. چه آدم های گرم و مهریانی. من عاشق آدمای این طوری هستم. آدمایی که از ته دل برای گاه نامه شون کار می کنند. عاشق این جور محیط ها هستم. دفتر روزنامه.

بیرون از ساختمان تصمیم به گرفتن عکس از نمای ساختمان همشهری گرفتیم که جناب آقای نگهبان محترم کیف ما را کور نموده و اجازه عکاسی ندادند. مقصد بعدی، خانه.