چراغ ها که روشنند , هیج چیز نور خود را ندارد
و بیچاره کرم های شب تابی که گم می شوند
ماه هم دیده نمی شود

در تکرار بی مکث زمان
و تکرار بی توقف ثانیه های وهم آلود
خورشید دیگر محلمان هم نمی گذارد

چگونه بگویم از اینجا نباید رفت؟
که از اینجا شب تکان نخورد؟

کنار این ایوان تاریک
وقتی ماشین ها با سرعت می روند در مسیری واحد
آنگونه که خدایان اساطیر هم نمی رانند در آسمان هایمان
چه احساسی می توان داشت ؟
و من این دلهره ی مغشوش را به نظاره نشسته ام

خواب که می آید بر چشمان دختر کوچک روبرو
کنار پیاده رو
از میانمان می رود
تا جاودانه شود در رویای کودکانه اش
رفته بر باد

به نظاره ی شکست خورشید که بنشینی
لذت بخش است
آن وقت که پیروزی شب را هر شب جشن بگیری
شادمانی است
روی زمین تا آسمان
تا زمانی که دوباره خورشید کام از زمین گیرد
و بایستد از گردش , شب رویایی من


تاها