سرش را بلند کرد. کف

دستانش عرق کرده بود. دهانش

 خشک خشک بود و زبانش مثل یک تکه

 چرم بی شکل در آن تاب می خورد! کمی ناخن

 هایش را جوید. برای بار صد هزارم به صفحه ی بیروح

 ساعت زل زد. توی ذهنش گفت : یازده و سی و پنج دقیقه!

 سوال های زشت شیمی بار دیگر دهن کجی کردند. دلش می خواست

 با همان نوک تیز مداد کاغذ را بدرد. نزدیک بود زیر گریه بزند. مراقب بی حوصله ی

 جلسه مدام ساعتش را نگاه می کرد و می رفت و می آمد و سر تکان

 می داد. سه ساعت و نیم از سکوت سنگین جلسه گذشته بود.

 ناگهان صدای بلند گو همه را از جا پراند : "داوطلبان عزیز!

 زمان پاسخ دهی به سوالات اختصاصی به پایان رسیده

 است! لطفاْ دفترچه را ... !!" ... دلش می خواست

 دفترچه را جر بدهد! باز هم نتوانسته بود به

 سوالات شیمی پاسخ کامل بدهد. باز

 هم برای شیمی وقت کم آمده

بود! تنها کسی که لبخند بر

 لب داشت، مراقب

 جلسه بود!!!