...
رقص انگشتانش...
چه موزون حرکت می کردند.
چشمهایش را بسته بود و احساساتش را در دستانش گرفته بود.
انگشتانش را روی آن می لغزاند.
فریاد درونش را چه بلند می زد.
لبهایش تکان نمی خوردند
ولی چه صدای زیبایی داشت.
صدای تپش آهسته و تند لحظه هایش را
چه سخاوتمندانه هدیه می کرد.
انگشتانش را روی احساساتش می کشید
و آن را می نواخت.
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶ ساعت 19:11 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!