برنامه ی رفتن به دوچرخه...
خلاصه بی خیال جواب دادن می شم .موبایل رو می ذارم تو کشوم می رم مسافرت! بعد که برمی گردم می بینم 12 تا پیغام دیگه! بازهم بی خیال می شم! قرار نیست من برم! به مریم می گم تو مسئولی.می گه من کسی رو نمی شناسم یکی دیگه باشه! بهش می گم صبح زنگ بزن، منتظرتم. وسط ظهر صدای موبایلم بلند می شه و داد می زنه، از خواب می پرم!
ارغوان پیگیری جدی می کنه. مجبور می شم زنگ بزنم به طاهره. صداش خوابه. صدای منم خوابه! -کی می رین دوچرخه؟ - 12ام یه پیغام واسه 23 نفر که ازم خواستن برنامه دوچرخه رو بفرستم، می فرستم: به طاهره زنگ زدم گفت سه شنبه 12 خرداد می خوان برن دوچرخه کسایی که می خوان بیان دستا بالا! احتمالا یه چند نفری هم اون وسط ها جا انداختم. بلافاصله وقتی می فرستم 9 نفر می نویسن 12 خرداد گذشته! مجبورم دوباره بفرستم بگم منظورم 12 تیره! با انگشت هام حساب می کنم که دوتا 23 تا ضرب در 16 تا چقدر می شه اما نمی فهمم چند تا انگشتم باز شد! مریم می گه خودتم می یای؟ می گم دارم می رم تبریز و از این فکر کلی خوشحال می شم!
شب دارم فیلم اکشن می بینم و چشمام بیشتر از 4تا شده. مامانم تلفن رو می ده به من.تهمینست! صداش تو صدای ترکیدن خونه گم می شه. می رم تو اتاقم. می گه دوچرخه رو نصف کردن و جای 3-4 نفر بیشتر مهمون نداره. از من به شما گفتن.
تو خیابون با دو تا دستم و سر پایین دارم تند تند اس ام اس می زنم . مریم می گه می خواد مهمون دعوت کنه : آیدا و دنیا. من دنیا رو قبلا گفتم اما اینو بهش نمی گم! بهش می گم تهمینه چی گفته. می گه اشکال نداره همه می یایم وایمیستیم پایین یا تو راهروها و چند نفر چند نفر می ریم تو! خندم می گیره! بهش می گم خب تو مسئول! می گه به یاسمین یا سحر بگو. به این فکر می کنم که هر دوتاشون کنکوری ان و می خوان واسه آزاد هم بخونن! بهش چیزی نمی گم اما می گم که تبریز هم نمی رم!
خوابیدم! اما اگه خیال کردید اینبار هم بیدارم کردن اشتباه کردید! با خیال راحت خوابیدم! بیدار که شدم 2تا پیگیر 7 تا مسیج واسم فرستاده بودن! دیگه این روزها عادت کردم به هرکی واسم مسیج می فرسته بگم وبلاگ رو بخونه، یه چیزی می ذارم!
به سپیده زنگ می زنم تموم شدن کنکور رو تبریک بگم. یادم می یاد دفعه ی قبل می خواست بیاد اما نتونست و بهش می گم این دفعه بیاد! به نگار هم که داره می یاد تهران می گم!
تعداد بیشتر از 3-4 نفر می شه! یادم نمی یاد چند نفر بهم گفتن می یان: مهسا، مریم، دو تا سپیده، ارغوان، دوتا نیلوفر،نگار، مروارید، تینا، ساناز،... بقیه رو یادم نمی یاد! اما باز هم بودن!
بهتر بود حالا که بیشتر از 3-4 نفر شدن یه فکر بهتر می کردم. من با... نمی دونم کی! من با خود تنهام که قرار نیست بیام! فکر من این بود که این دفعه سه شنبه 12ام فقط کسایی که از شهرستان می خوان بیان تهران و کسایی که کنکورشون تموم شده برن (و نه هیچ کس دیگه) یک دفعه دیگه سر یه مناسبت (مثلا روز نوجوان) همه بیان! تا اون موقع هم خدا بزرگه! نظرتون چیه؟!
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!