مرد کاربوراتوری

 

هدایتی صبح که از خواب بیدار شد اصلا احساس نکرد که به یک وسیله نقلیه کاربوراتی تبدیل شده است.همانطور مانند همیشه مدتی در تخت با چشمان نیمه باز به تیک تاک ساعت گوش داد تا خوابش به طور کامل دم بکشد.

در واقع هدایتی تا زمانی که برای خوردن صبحانه سر میز ننشسته بود، تغییری در خود حس نکرده بود.قبل از اینکه ماجرا را شرح دهم بگذارید اندکی بیشتر از کمی، در مورد هدایتی برایتان بگویم.هدایتی کارمند محترم و موقر یکی از ادارات دولتی بود.شکم ور قلمبیده،سبیل نامرتب، کله کچل و آستین های برگشته ویژگی تیپیک تمام کارمندان شاغل آن اداره بود که هدایتی سی و نه ساله هم از آن ها مستثنی نبود.پیراهن بدون  اتویی که  گوشه جیب هایش به به دلیل نشتی خودکار لکه دار شده و کفش های با ته ساییده شده، توضیحات دیگری بودند که یک نویسنده نکته بین می توانست برای یک خواننده نکته دوست در معرفی آقای هدایتی،بدهد. هدایتی وسیله نقلیه شخصی نداشت و پیاده روی را به همه ورزش ها از جمله اسب سواری،کبدی و گلف ترجیح می داد.

از میان اخبار فقط به اخبار ورزشی گوش می داد و از اینکه بشنود امریکا به به جایی لشکر کشیده یا بنزین سهمیه بندی شده، ککش هم نمی گزید.حتی به دلیل آنکه کار دفتری می کرد، از روابط اقتصادی بالکل بی اطلاع بود و درک نمی کرد که کارتی شدن سوخت چطور می تواند بر زندگی او تاثیر داشته باشد.

اکنون همراه هدایتی سر میز صبحانه اش بر می گردیم.در یک روز معمولی که مثل همه روز ها بود آدم های زیادی ممکن است  در هیبت یک سوسک،یک خون آشام،یک آدم دماغ گم کرده  یا گرگ نما از خواب بیدار شوند. ولی هدایتی قهرمان داستان ما، کماکان به صورت همان هدایتی سابق از خواب بیدار شده بود و سر میز نشسته بود.همانجا سر میز هدایتی به نکته عجیبی پی برد. با اینکه بسیار گرسنه بود، قادر نبود به هیچ کدام از چیز های روی میز دست بزند! نه به نان میل  داشت،نه خامه،نه مربا و نه حتی شکلات فندقی که پسر خاله اش از ترکیه برایش آورده بود. حالت گاوی را داشت که یک استیک آبدار بزرگ به جای علف  روبرویش گذاشته باشند. سعی کرد یکی دو لقمه را با زور امتحان کند ولی بلافاصله احساس تهوع به او دست داد.پس همانطور با شکم گرسنه عازم اداره شد.سر راهش به سمت اداره بوی مطبوع عجیبی توجهش را جلب کرد.بی اراده به سمت بوکشیده شد.وقتی متوجه شد سر از پمپ بنزین در آورده است که لوله پمپ را در دهانش گذاشته بود و با ولع زیاد شکمش را از بنزین پر می کرد.متصدی پمپ احساس کرد  مردی را دیده است که از راه دهانی به خودش بنزین می زند.پس از چند دقیقه تماشا کردن با دهان باز با خودش فکر کرد که شاید با یکی از روش های جدید احتکار بنزین مواجه شده و باید مانع کار هدایتی شود، ولی به یاد آورد که  خوردن بنزین یا حمل آن در شکم در هیچ کدام از آیین نامه های جدید و قدیم وزارت نفت تخلف  محسوب نمی شد.بنابر این به درخواست از هدایتی جهت  ارائه کارت هوشمند سوخت اکتفا کرد .

هدایتی معنی کارت هوشمند سوخت را نمی دانست.نه تا به حال بنزین زده بود و نه اسم کارت سوخت به گوشش خورده بود.متصدی تلاش کرد به او بفهماند هر وسیله نقلیه که بنزین می زند باید از کارت سوختی که براساس شماره  آن صادر شده، استفاده کند و چون هدایتی وسیله نقلیه نیست یا حداقل شماره ندارد باید قیمت بنزینی که خورده به نرخ آزاد حساب کند.

هدایتی با اینکه کاملا ملتفت موضوع نشده بود، پول را داد و خود را به موقع به اداره رساند.بعد از خوردن بنزین پر انرژی و سرزنده شده بود و دیگر احساس گرسنگی نمی کرد.با این همه چون نگران سلامتی اش شده بود، آن روز را مرخصی استعلاجی گرفت و نزد دکتر رفت.دکتر بعد از معاینات مفصل نتوانست سر از مشکل هدایتی در بیاورد پس تصمیم گرفت او را به یک روانپزشک ارجاع دهد ولی محض محکم کاری قبل از ارجاع چند سونوگرافی و سی تی اسکن در خواست کرد.بعد از دیدن تصاویر دکتر بدون اینکه ذره ای تعجب کرده باشد رو به هدایتی کرد و به او اعلام کرد که جای معده اش را  یک دستگاه کاربوراتوراشغال کرده است وهدایتی تا آنجا که به حیطه دانش پزشکی مربوط می شود سالم است و باقی امر به نظر اتومکانیک وابسته است.دکتر برای اینکه خیال او را راحت کند دو روز هم  مرخصی استعلاجی برایش نوشت .

هدایتی درک نمی کرد که چرا این بلا به سرش آمده است.اگر آدم تحلیلگر،روشنفکر یا باهوشی بود، احتمال می داد به خاطر بی تفاوتیش نسبت به مسائل روز جامعه، مثل سهمیه بندی بنزین، گرفتار بازی روزگار شده است. ولی از آنجا که هیچ کدام از این ها نبود ،چنین افکاری به ذهنش هم خطور نمی کرد و با پرکردن روزانه شکم خود با دو وعده بنزین بدون سرب زندگی روزانه خود را به روال عادی ادامه می داد.زمان هایی هم که اضافه کاری می کرد یا مناسبت فرخنده ای بود با  بنزین سوپر به خودش ولیمه می داد.مشکل بزرگی که هدایتی در گیر آن شده بود، مشکل تهیه بنزین به قیمت یارانه ای بود. هدایتی گواهی پزشکی خود را که نیاز فیزیولوژیک او را برای ادامه حیات به بنزین تائید می کرد به چند وزارتخانه و سازمان ارائه کرده بود.حتی برای خود وزیر نفت هم جهت در یافت کارت هوشمند سوخت  نامه نوشته بود ولی پاسخی نگر فته بود.هدایتی حتی سوار اتوبوس شد و ششصد کیلومتر را طی کرد تا نامه درخواستش را به دست شخص رئیس جمهور که در سفر های استانی بود برساند .اما قانون چیزی نبود که به همین راحتی استثنا بردار شود.تنها کسانی که وسیله نقلیه داشتند، طبق بخشنامه ،از حق بهره مندی از سوخت رایانه ای برخوردار بودند.سفر استانی هدایتی هم البته بی نتیجه بی نتیجه  نبود.یکی از مشاوران که نامه هدایتی را خوانده بود پیشنهاد سر بسته ای را مطرح کرد.مضمون پیشنهاد این بود که هدایتی کافی است یک وسیله نقلیه از هر نوع و با هر قیمت، محض خاطر در یافت سهمیه سوخت آن تهیه کند!علاوه بر این در صورتی که هدایتی مایل می بود مشاور می توانست او را به یکی از بانک ها برای در یافت وام  جهت جایگزینی کاربوراتور  با انژکتور  معرفی نماید تا مصرف سوخت هدایتی هم کاهش پیدا کند.

هدایتی البته فقط از پیشنهاد اول خوشش آمد و بلافاصله یک موتور سیکلت اسقاطی را به بهای نازل خریداری کرد .خرید موتور سیکلت دو مزیت عمده داشت که البته هدایتی فقط مزیت اول را در نظر گرفته بود. اولی ارزانی آن بود   و دوم اینکه در آینده مطابق بخش نامه های خلق الساعه، بنا به دستور گاز سوز شدن ، سهمیه بنزین آن قطع نمی شد.

یکسال گذشت و هدایتی زندگی روز مره خود را به روال سابق ادامه می داد.کماکان ورزش محبوبش پیاده روی بود و جوهر خودکارش به جیب پیراهنش نشتی می داد.علیرغم این ها تغییرات هر چند اندک هم در زدگی هدایتی به وقوع پیوسته بود.از جمله اینکه با سوپر مارکتی محله حسن آقا میانه اش شکر آب شده بود.(حسن آقا فکر می کرد هدایتی خرید مواد غذایی را از مغازه دیگری انجام می دهد).بعد از جشن تولد چهل سالگیش هم هدایتی مجبور شد یک هفته در خانه بماند و بیرون آفتابی نشد تا طرح جمع آوری خود روهای بنزینی بالای چهل سال از آسیاب بیفتد.

با همه این مشکلات کوچک هدایتی تا به امروز در سلامت کامل هر روز از خواب بیدار می شود.مثل یک کارمند نمونه به موقع سر کارش حاضر می شود.هدایتی احساس خوشبختی می کند.دلیل آن  هم واضح است چون در رختخواب نه به صورت یک سوسک مسخ می شود، نه خون آشام و گرگ نما می شود و نه اینکه دماغش را گم می کند...

 

علی مرسلی