به 18 که رسیدی، یعنی: به دنیای بزرگترها خوش آمدی
۱۸ سالگی یعنی می توانی هر سندی را به نام خودت بزنی. یعنی می توانی بروی تعلیم رانندگی و گواهینامه بگیری. یعنی می توانی بدون این که لازم باشد پدر یا مادرت همراهت باشند -و یا حتی بدانند!- برای خودت حساب بانکی باز کنی و با اختیار کامل آن را پر و خالی کنی. ۱۸ سالگی یعنی دیگر لزومی ندارد در دانشگاه یا جای دیگر، با بزرگترت برای ثبت نام و هر کار دیگری بروی. یعنی وقتی از جایی به خانه ات تلفن می کنند و با تو کار دارند، دیگر آن کار را به پدر و مادرت نمی گویند. بلکه می گویند: "لطفاْ به خانم (یا آقا!) فلانی بگویید در اسرع وقت با ما تماس بگیرند. (!) ۱۸ سالت که شد یعنی می توانی به عنوان بزرگتر (!) به مدرسه ی خواهر و برادر کوچکترت بروی و غیبتشان را موجه کنی. یعنی می توانی بروی دنبال کار و لزومی هم نداشته باشد که با اولیایت بروی.
۱۸ سالگی یعنی ناگهان پرت می شوی به یک دنیای دیگر. طوری که خودت هم بهت زده می مانی. ۱۸ سالگی یعنی : "به دنیای بزرگترها خوش آمدی!"
پ.ن. آخرین ساعات ۱۷ سالگی را س
کمی دلم می گیرد...از کودکی تصورم این بوده که دنیای بزرگترها خشک و
خاکستری رنگ است. در آستانه ی ۱۸ سالگی، با خودم قراری می گذارم...که اجازه ندهم دنیای صورتی کم رنگم جای خود را به دنیایی کدر و خاکستری رنگ بدهد...
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!