آشنا بود
هر روز از کوچه می گذشت
هر کس را که می دید می گفت سلام
قلبش را به دست راستش می داد
و تکه هایی از آن را به این و آ ن می داد
آشنا بود
هر روز از کوچه می گذشت
تمام مهربانی اش را در جام نگاهش می ریخت
و به همه تعارف می کرد
ولی روزی که دیگر از کوچه نگذشت
هیچ کس سراغش نگرفت
چون آن آشنا غریبه بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 17:51 توسط ارغوان جهانگیری
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!