آشنای غریبه

۸۶/۲/۲۴

    

آشنا بود

 هر روز از کوچه می گذشت

هر کس را که می دید می گفت سلام

قلبش را به دست راستش می داد

و تکه هایی از آن را به این و آ ن می داد 

آشنا بود

هر روز از کوچه می گذشت

تمام مهربانی اش را در جام نگاهش می ریخت

و به همه تعارف می کرد

ولی روزی که دیگر از کوچه نگذشت

هیچ کس سراغش نگرفت

چون آن آشنا غریبه بود