همان قصه ی معروف اخراج از بهشت
حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:
<<این سیب را بخور.>>
حوا درسش را از خدا آموخته بود. پس امتناع کرد.
مار اصرار کرد:
<<این سیب ر ا بخور تا برای شوهرت زیباتر شوی.>>
حوا پاسخ داد:
<<نیازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد.>>
مار خندید : <<البته که دارد!>>
حوا باور نمی کرد.
مار او را به بالای یک تپه برد. به کنار چاهی! سپس گفت:
<<معشوقه ی آدم آن پایین است. آدم او را در آن جا مخفی کرده است. نگاه کن.>>
حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبائی را در آب دید و سپس سیبی که مار به او پیشنهاد کرده بود را خورد! -----
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 0:33 توسط یاسمین حاتمی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!