تقدیم به سرکار خانم سمیعی دبیری که دلهامان را با ادبیات پارسی گره زد

 

 به اوج میرسم                               بهمن ۸۵

 

چقدر آرام سبک بالم و  شاید   هم پر از  بالم

 

چقدر شادم پر از نورم پر از عشق و زغم دورم

 

 تمام لحظه ها ی من پر از شعر و پر از شوراست

 

خدایا این لحظه اما چرا اینقدر زهم دور است

 

چرا هر روز صبح، قلبم پر از سنگ و پر ازخاک است

 

ولی حال در این لحظه زهر چه سنگ و خاک دور است

 

به آسمان می رسم به اوج ابر به اوج او

 

به اوج نور و عاطفه ، جهان یک نقطه ی کور است

 

زمینی زیر پایم نیست و دستهایم رو به نور است

 

به خورشید می رسیم با تو که قلبت دور ز اندوه است