تقدیم به سرکار خانم سمیعی دبیری که دلهامان را با ادبیات پارسی گره زد
چقدر آرام سبک بالم و شاید هم پر از بالم
چقدر شادم پر از نورم پر از عشق و زغم دورم
تمام لحظه ها ی من پر از شعر و پر از شوراست
خدایا این لحظه اما چرا اینقدر زهم دور است
چرا هر روز صبح، قلبم پر از سنگ و پر ازخاک است
ولی حال در این لحظه زهر چه سنگ و خاک دور است
به آسمان می رسم به اوج ابر به اوج او
به اوج نور و عاطفه ، جهان یک نقطه ی کور است
زمینی زیر پایم نیست و دستهایم رو به نور است
به خورشید می رسیم با تو که قلبت دور ز اندوه است
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 18:49 توسط ارغوان جهانگیری
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!