باز امشب دست به دامان قلم شده ام

تا مگر گره کور ذهنم را بگشاید

باز به دفتر شعرم پناه آورده ام

تا شاید بغض فروکوفته ام را

روی سطرهای شعرم بباراند

افسوس که برگ های خالیش تنها،

تنهاییم را فریاد میزند،

داد میزند،

فریاد میزند،

که تو دیگر اشکی نداری...!

تا روی شعرت ببارد،

تا سبک کند بار غمت را

لااقل لبخندی مصنوعی بکارد!

آه،باز شعر من بی زن مانده

و دفترم دهن کجی میکند برمن

از بی وزنیش در فضا معلق مانده

در فضایی که،

فریاد میزند،

داد میزند،

«طبع شعر تو مدت هاست،

میان بغض فروکوفته ات جامانده...!»