سحر
در سکوت سرد ازدحام وحشيم
که هرچه هست
يا که نيست
با تمام استواری اش خرد می کند
در ميان اين نزاع سرکشيده تا فلک
در ميان های و هوی
ميان اغتشاش
من هنوز
ترانه های عاشقانه ام بر لبم موج می زند
من هنوز
به پشت آخرين درخت سربلند
سنگرم برای من محافظ است
من هنوز
ندارم آن توان که پشت پا زنم
به هرچه هست
يا که نيست
من هنوز به پای پيچ واپسين نشسته ام
که شايد او
به سوی من سفر کند
مگر شب سياه من
به اين بهانه او سحر کند
تاها
که هرچه هست
يا که نيست
با تمام استواری اش خرد می کند
در ميان اين نزاع سرکشيده تا فلک
در ميان های و هوی
ميان اغتشاش
من هنوز
ترانه های عاشقانه ام بر لبم موج می زند
من هنوز
به پشت آخرين درخت سربلند
سنگرم برای من محافظ است
من هنوز
ندارم آن توان که پشت پا زنم
به هرچه هست
يا که نيست
من هنوز به پای پيچ واپسين نشسته ام
که شايد او
به سوی من سفر کند
مگر شب سياه من
به اين بهانه او سحر کند
تاها
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 19:15 توسط تاها
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!