وقتی خورشید را می آرایند

تا فردا دوباره طلوعش

همه را سحر کند

می دانم که افسون نمی شوم

مگر به تو

 


ابرها انبوهشان در آرامشی سحر آمیز شناورند

دستهایت را در ابرها ببر

محوخواهند شد

شاید در سرزمینی دیگر

باز پیوند زده شوند

به دستانم


تو هیچ وقت

آنقدر نزدیک نبودی که بتوانم ببینمت

و هیچ وقت هم

آن قدر دور نیستی که فراموشت کنم

چه فاجعه ی غم ناکی است

فاصله ی دور و نزدیک

 

دلدارم

تو همچنان خفته ای

زبیای اسرار آمیز من

زمانی که لب ها میلرزد

وقت , وقت غرورانگیزی است

نجوای غم انگیزم را بشنو

می دانم که نجات دهنده در بستر خوابیده است

من به او نمی اندیشم

و حتی زمانی که به ستارگان خیره ام

به آنها هم


 

وقتی آخرین ستارگان مغرب هم غروب می کنند

به انتظار اولین ستاره ی مشرق می مانم

تو به طالع ستارگان باور داری

من فقط به چشمانت



تاها