پدر
صبح ها خیلی زود می روی
بدون اینکه برای صبحانه ام
نان تازه بخری
حتی
بدون خدا حافظی
صدایت همیشه خسته است
پشت این سیم های خط خطی
وشب ها وقتی می رسی
ما را به یک فنجان سکوت
و چند تکه کیک اخم و بهانه
مهمان می کنی
ته دلم همیشه می خندم
ته دلم همیشه شادم
اخم هایت
بهانه هایت
همه برایم شیرین است
وقتی صدایت می کنم"پدر"![]()
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 14:5 توسط فریبا دیندار
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!