بز سیاه کوچک ![]()
خیلی تلاش کرد تا از تاریکی فرار کند
اولین روز که خوشیدرا دید
دستهای سبزش را به سویش دراز کرد
هنوز به آن نرسیده بود
که همه جا خاموش شد
حالا در دهان بز سیاه کوچکی بود
که تازه دندان درآورده بود
+ نوشته شده در شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 21:32 توسط ارغوان جهانگیری
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!