بز سیاه کوچک

 

خیلی تلاش کرد تا از تاریکی فرار کند

اولین روز که خوشیدرا دید

دستهای سبزش را به سویش دراز کرد

هنوز به آن نرسیده بود

که همه جا خاموش شد

حالا در دهان بز سیاه کوچکی بود

که تازه دندان درآورده بود