من گفته ام به ماهم  از پيش اين حکايت

  هر کس به عمق هوشش ,  شد راوی روايت

مستانه رقص و هر دم بر شمع نظر توان زد

گر سوختی مشو تو , شاکيّ اين شکايت

گر آن ستاره گم شد , در اين شب سياهی

رد ستاره را زن , ابر است اين جنايت 

تا بينی تو رويش , گر ابر رود ز رويش

نور ستاره را بين , مسرور اين هدايت

گر ملتفت نگشتی گويم تورا بدين بيت

زين ره شوی تو هر دم , بی پشت و بی حمايت

امُيد وصل جانان در سر نپروران که

اين ره کجا توان رفت ,اين راه بی نهايت

گر بی عنايتی تو عيبی به کار او نيست

گوش فلک شود کر ,عشق است اين عنايت

من در رهمّ و حافظ بهتر سخن بگوید

"يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت "

تاها

۱۸/۵/۱۳۸۵