پرنده ای که مجبور نبود کنکور بده
پرنده گفت : (( چه بوئی، چه آفتابی، آه!
(اولین چیزی که به ذهنم رسید وقتی این شعرو خوندم همین بود!!!)
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خوش خواهم رفت. ))
پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده، آه، فقط یک پرنده بود.
فروغ فرخ زاد
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ ساعت 22:55 توسط یاسمین حاتمی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!