پرنده گفت : (( چه بوئی، چه آفتابی، آه!

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خوش خواهم رفت. ))

پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت

 

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

 

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده، آه،  فقط یک پرنده بود.

                                                                               فروغ فرخ زاد


در ضمن اون پرنده ی بی خیال اصلاْ هم مجبور نبود کنکور بده! (اولین چیزی که به ذهنم رسید وقتی این شعرو خوندم همین بود!!!)