بازی قطره ها

 

خورشید مادر تمام قطره هایی بود که از دل اب های زمین جدا می شدند و به اسمان پرواز می کردند.او هر روز با قطره های اب "عمو زنجیر باف"بازی می کردند.

خورشید تمام قطره ها را دور خودش جمع می کرد و شعر می خواند.قطره ها هم دستان یکدیگر را محکم می گرفتند و وقتی که ابر می شدند ارام می نشستند و به زمین زل می زدند تا قطره های دیگر هم بیایند و دوباره با خورشید "عمو زنجیر باف"بازی کنند.

خورشید خیلی مهربان بود و دوست نداشت قطره هایی که از اب های زمین جدا می شدند در اسمان احساس تنهایی کنند برای همین ان ها را دور هم جمع می کرد و با انها بازی می کرد.

* * *

خورشید به قطره هایی که ابر شده بودند سفارش کرد از جایشان تکان نخورند تا برود و قطره های دیگر را هم جمع کند و با یکدیگر بازی کنند.

ابر ها کمی ترسیده بودند.ولی خورشید قول داد که خیلی زود با دوستان جدیدی برگردد.ابر ها ساکت و ارام نشسته بودند و به زمین نگاه می کردند.در همین لحظه بادی وزید و ارامش ابر ها را بر هم زد.ابر ها تر سیده بودند و گریه می کردند.باد هم مدام دور ابر ها می چرخید و با صدای بلند می خواند:"ابرها اینجا نشسته اند گریه می کنند زاری می کنند..."وقتی خورشید بر گشت هیچ خبری از ابر ها نبود.ابر ها تمام خودشان را گریه کرده بودند.