قلم را هم از دست رفیقان می دزدم!!!
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست !
سلام!
قلم را به هوا پرتاب کردند !
واین بار قرعه به نام من دزد افتاد ...
شاید بهانه ی نوشتنم دینی باشد که بر گردن مقصد تمام نامه های تنهاییم دارم ! (تنهاییت را هم خواهم دزید)
جایی که ثبت احوال دلتنگی نامیدمش و نوجوانیم را به اثبات رساند! ( شناسنامه ات را حتی نوجوانی ات را خواهم دزدید.)
دوچرخه : کلبه ای بود برای اتراق کردن گاه و بیگاه لحظه های نارنجی نوجوانی ! ( کلبه را رنگ را نارنجی نگاهت را خواهم دزدید.)
حالا دوباره دوچرخه ام را روغن کاری کرده ام و می خواهم آن قدر رکاب بزنم که هیچ برگه ی سفید و قلمی حتی به گرد پاهای جوهریم نرسد ... ( هپ!!!! ایست!)
۱...۲...۳............
من شروع به کار کردم! به عنوان یک دزد ادبی!!!!
شاهین سجادی
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!