به نام او که تمام گره ها به دستش باز می شود*

من نوجوون...

نوجوون...

بزرگ...

تصمیم...

خطر کردن...

؟؟؟

می گن نوجوونی. بزرگ شدی. باید خودت یه سری تصمیمات رو بگیری. شاد باشی. از نوجوونیت استفاده کنی. چون بهترین سال های عمرته. می گن من آرزو داشتم الآن نوجوون بودم. می گن این روزها رو هدر نده. نگو خسته شدم. بهترین سال  های زندگیته.

می گن نوجوونی. خامی. نمی فهمی. خطر زیاده. باید مواظب باشی. لابد یه چیزی می دونن که می گن.

مدرسه هم که قانون داره. نمی شه زیاد شلوغ کرد. نمی شه آواز خوند چون سالن اپرا نیست.

قبول

پس ما که نه می تونیم به خاطر خطرات جامعه بیرون بریم نه تو مدرسه شیطنت کنیم٬ زودتر بزرگ بشیم بهتر نیست؟!!

نمی گم فقط ایران این جوریه. همه جا خطر هست. همه جا هم مدرسه هاش قانون داره.

اما نوجوونی من چی می شه ؟ بهترین سال های عمرم چی می شه؟ بهترین سال های زندگیم...!