یه شعر کوچولو
تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد آن را برای" بچه های لاغر " آورد
مادر، برای " بار پنجم" درد کرد و رفت و دوباره با خودش یک دختر آورد
گفتند دختر نان خورست و با خودش گفت ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد!
* * * * * * * * * * * *
تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد آن را برای " بچه های لاغر " آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد یک چند تا مهمان برای مادر آورد
مردی غریبه با زنانی چادری که "مهمان ما " بودند را پشت در آورد
مرد غریبه چای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد ، هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم ، وقت بازی کردنم بود جای عروسک، پس چرا "انگشتر" آورد؟
دست مرا محکم گرفت و با خودش برد دیدم که بابا ، کم نه ، از کم ،" کمتر" آورد!
* * * * * * * * * * * *
تنگ غروب از سنگ ، بابا نان در آورد آن را برای " بچه های دیگر " آورد،
مادر برای " بار آخر" درد کرد و رفت و نیامد ، باز اما "دختر " آورد ...
پی نوشت:
این شعر از خانم "مریم آریان" است،نمونه ای از یه غزل اجتماعی.امیدوارم بخونی و لذت ببری! ![]()

وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!