« رهایی »
در شبی خسته پر از اندوه رویا ها می نهم پا بر مرکب اندوهبار خویش
تا بدین سان بشکنم در هم روزگار خسته و بی رهگذار خویش
می روم ، گم می شوم از شهرهای مانده از نفرین دنیا ها
تا بگویم من که ای مردم ،ای مردم می شوم یکدم من از شهرم رها
در درون کهکشان آرزوهایم لحظه ای همچون شهابی می خورد بر دل
آرزوی کهنه ی من آرزوی مانده بر دل مانده بر دل
در پی بر خوردهای پشت هم می شوم من از همه دنیا رها
از همه شهر و دیار و عشق و رویایم می شوم من از همه یکدم جدا
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵ ساعت 18:55 توسط مهسا دوستی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!