روز چهارشنبه یکی از بهترین و خاطره بر انگیزترین روزهای زندگی من بود روزی که به خاطر اومدنش تند و تند امتحانارو به پایان می رسوندم تولد قرار بود 2 شروع بشه و من ناراحت بودم از اینکه نمی تونم 2اونجا باشم چون تازه ساعت 2:30 تعطیل می شدم ولی وقتی ساعت 1 مدیرمون گفت که معلم ندارین و می تونین برین خونه دلم می خواست یه جیغ بنفش بکشم و بپرم مدیرمونو یه ماچ آبدار بکنم(با تمام تنفرات و انزجارهایی که نسبت به ایشون دارم) ساعت 2:30 رسیدم دوچرخه با دیدن دوستهای قدیمی و جدیدم کلی خوشحال شدم و ذوق کردم دلم می خواست روز 27 دی هیچ موقع تموم نشه اما بر خلاف میل من خیلی زود تموم شد زود تر از انچه که بخوام تصورش رو بکنم امیدوارم که دوچرخه بهترین و صمیمی ترین و مهربون ترین دوست من سال ها و سال ها رکاب بزنه و من وسایر دوچرخه ای های شیطون وآروم بریم اونجا و اونقدر شلوغ کنیم که در آخر با زبون خوش بگن لطفاٌ هر چه زود تر این جا رو تخلیه کنید خلاصه اینکه جای همه ی دوستای خوبی که نتونسته بودن بیان خالی بود خیلی خوش گذشت و خیلی زود تموم شد ./