دیروز هم گذشت...و من و بقیه همگی سرشار از شور و هیجان و زندگی بودیم. فضای کوچولوی دوچرخه سرشار از انرژی بود. سرشار از شادی و انرژی مثبت افرادی که برای جشن گرفتن یه حادثه ی زیبا دور هم جمع شده بودند. همه چیز عالی بود. و من تنها آرزوم این بود که ۱۰۰۰ سال دیگه هم چنین روز هائی رو ببینم. همه ی ما خوشحال بودیم. همه شادمان بودیم. و من هر لحظه خدا رو به خاطر چنین لحظه هائی شکر می کردم. به خاطر این که به ما فرصت دیگری داده شد تا یکدل و یکرنگ برای منظور واحدی دور هم جمع باشیم و برای دغدغه ی واحدی جشن بگیریم. همه چیز بامزه بود. عده ای (مثل خودم!) اومدن به دوچرخه برامون تازگی نداشت. و چون قبل ترها بارها رفته بودیم،بیشتر تو نخ آدما بودیم. بعضی های دیگه هم اولین بار بود که به اون جا می اومدن و خیلی هیجان زده بودن. یاد خودم افتادم. یاد اولین باری که رفته بودم. و یاد این که هنوزم هر بار می رم، با این که شاید الان دیگه ۱ ماه یه بار مرتب سر می زنم، اما هنوزم سر کوچه ی تندیس که می رسم هیجان زده می شم! نفس نفس می زنم و اون یه تیکه ی راهو دوون دوون می رم. پشت در بخش دوچرخه که می رسم، دیگه فقط منم و هیجان و چشم های براق از شوق و دستای از هیجان یخ زده و سلام الیکای هول هولکی با تحریریه و شنیدن این حرف از اونا که : "چرا دستات این قدر سرده؟!! ..." و باز منم و یه خنده ی شیطنت آمیز که می گم: "به خاطر سردی هواست!" و لبخند معنی دار اونا که یعنی این که" پس چرا تابستونا هم این طوری میشی؟! ..." و بازم همه ی اینا حکایت ها داره .. .. ..

***

دیروز خیلی از بچه های قدیمی رو دیدم. خیلی ها رو هم برای اولین بار می دیدم و این خیلی برام هیجان انگیز بود. بعضی های دیگه هم بودن که خیلی خیلی قدیمی بودن و من نمی شناختم. مثل همون نیما افجند. از بچه های خیلی قدیمی بود. مال زمان آقای خلیلی. و اون موقع هنوز پای من چندان به دوچرخه باز نشده بود. راستی ... یه چیزی رو هیچ کدومتون نمی دونستینا ... (!) قرار بود که من آقای خلیلی رو هم دعوت کنم. و آقای خلیلی خیلی سرزده بیاد و همه از دم غافل گیر بشین!!! اما به دلایلی اونم جور نشد. در ضمن، بعضیاتونم بی معرفتی کردینا...مثلاْ!! من خیلی دوست داشتم سپیده رو می دیدم که نشد. یعنی در واقع وقتی سپیده اومده بوده که من همون یکی دو دقیقه قبل رفته بودم! به هر حال ... خیلی روز خاطره انگیزی بود. از سحر و طاهره و بقیه ی کسانی که بیشتر زحمت ها روی دوششون بود تشکر می کنم. و همین لحظه یه بار دیگه از ته دل آرزو می کنم که در آینده هم چنان سال های سال این روز رو دور هم جشن بگیریم.

راستی یه چیزی که خیلی خنده دار شده بود قضیه ی عکس گرفتن و فیلم گرفتن بچه ها بود. مخصوصاْ وقتی خاله داشت کیکو می برید ، از ۲۱ نفر بچه ها ۱۸، ۱۷ نفرشون یا تند تند فلاش می زدن یا فیلم می گرفتن. به قول آقای مولوی مثل مراسم اسکار شده بود که مثلاْ یه آدم خیلی معروف (که در این جا طفلی خاله نقششو بازی می کرد!!!) میره روی صحنه و بعد، هی فلاش و فلاش و ...!! خیلی به این مسئله خندیدیم!

خلاصه این که ... همه تونو دوست دارم و آیده ای پر از بادکنک و کیک تولد و شمع فشفشه و شادی و خنده برای دوچرخه و خودم و همه آرزو می کنم. به قول این مجری های تلویزیونی : پس به امید آن روز!!