به امید آن روز
***
دیروز خیلی از بچه های قدیمی رو دیدم. خیلی ها رو هم برای اولین بار می دیدم و این خیلی برام هیجان انگیز بود. بعضی های دیگه هم بودن که خیلی خیلی قدیمی بودن و من نمی شناختم. مثل همون نیما افجند. از بچه های خیلی قدیمی بود. مال زمان آقای خلیلی. و اون موقع هنوز پای من چندان به دوچرخه باز نشده بود. راستی ... یه چیزی رو هیچ کدومتون نمی دونستینا ... (!) قرار بود که من آقای خلیلی رو هم دعوت کنم. و آقای خلیلی خیلی سرزده بیاد و همه از دم غافل گیر بشین!!! اما به دلایلی اونم جور نشد. در ضمن، بعضیاتونم بی معرفتی کردینا...مثلاْ!! من خیلی دوست داشتم سپیده رو می دیدم که نشد. یعنی در واقع وقتی سپیده اومده بوده که من همون یکی دو دقیقه قبل رفته بودم! به هر حال ... خیلی روز خاطره انگیزی بود. از سحر و طاهره و بقیه ی کسانی که بیشتر زحمت ها روی دوششون بود تشکر می کنم. و همین لحظه یه بار دیگه از ته دل آرزو می کنم که در آینده هم چنان سال های سال این روز رو دور هم جشن بگیریم.
راستی یه چیزی که خیلی خنده دار شده بود قضیه ی عکس گرفتن و فیلم گرفتن بچه ها بود. مخصوصاْ وقتی خاله داشت کیکو می برید ، از ۲۱ نفر بچه ها ۱۸، ۱۷ نفرشون یا تند تند فلاش می زدن یا فیلم می گرفتن. به قول آقای مولوی مثل مراسم اسکار شده بود که مثلاْ یه آدم خیلی معروف (که در این جا طفلی خاله نقششو بازی می کرد!!!) میره روی صحنه و بعد، هی فلاش و فلاش و ...!! خیلی به این مسئله خندیدیم!
خلاصه این که ... همه تونو دوست دارم و آیده ای پر از بادکنک و کیک تولد و شمع فشفشه و شادی و خنده برای دوچرخه و خودم و همه آرزو می کنم. به قول این مجری های تلویزیونی : پس به امید آن روز!!
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!