*به نام خدای مهربان*

سلام. امروز رفته بودیم دفتر دوچرخه٬ تولد! حال داد. خوب بود. یه دفتر کوچولو با کلی آدمای شارژ!  هر کدوم یه جور انرژی داشتن توأم با لبخند های از ته دل. مهربون. خاله لیلا که خیلی مهشر بود!

کلی در و دیوار تزیین شده بود. من که تا حالا نرفته بودم اونجا. نمی دونم توی روزای معمولی هم انقدر بهش می رسن یا نه. کیکمون یه قورباغه بود. اولش که وارد شدم هیچ کس رو نمی شناختم. اولین نفرم که خودشو معرفی کرد٬ سحر منصوری بود (سحر از نوع منصوری!).

یه ذره با بچه ها آشنا شدیم. اسم فریبا رو ده هزار بار ازش پرسیدم!

حالا نکته ی جالب توجه اینجاست که این همکارای عزیز٬ بنده رو اشتباه شناختن!!! من؟... مظلوم؟.... عمرا! خوب مشکل اینجاست که معمولا توی برخورد اول٬ آدمی خجالتی به نظر می رسم.(البته اگه من توی یه جمعی تازه وارد باشم وگرنه اگه خودم از قدیمیا باشم که مجلس رو به توپ می بندم!). خوب حالا بازم: من؟... مظلوم؟