*به نام خدایم*

غرور!

چته؟ چرا همه رو از نوک دماغت نگاه می کنی؟ فکر می کنی خیلی از بقیه سری؟ به نظر خودت اگه یه ذره سرتو به زمین نزدیک کنی بهتر نیست؟ آخه مگه تو فرقی با بقیه داری؟ تا یه ذره بوی عطر کنزو  می دی٬ فکر می کنی بقیه هیچن؟ پس عقلت کجا رفته؟ فهمت٬ درکت... آخه انسان٬ بدون که همه می تونن مغرور باشن اما اونی عاقله که انقدر مغرور نشه که دیگه بقیه رو نبینه... فکر می کنی این طوری توی دل اطرافیانت جا باز می کنی؟ یا فکر  می کنی می تونی به دور و بریات دستور بدی! شاید هم فکر می کنی بقیه برات اصلآ مهم نیسن... زهی خیال باطل... آخه اگه بقیه برات مهم نبودن که خودتو براشون نمی گرفتی و به خودت مغرور نمی شدی!

البته یه ذره غرور بد نیست اما حواست باشه بقیه تو غبار غرورت گم نشن...

...................................................................................................................

دروغ!

چی شد یهو؟ چرا راستشو نگفتی؟ ترسیدی؟ از چی؟ فکر نمی کنی یه روز لو   بری؟ یه بار دروغ گفتی و کارت راه افتاد(به خیال خودت)٬ دو بار٬ سه بار٬ اما نه دیگه صد بار! حواست کجاست؟ آخه اگه از اولش بخوای با دروغ شروع کنی که آ خرش کم می آری٬ دیگه می ترسی تو چشماش نگاه کنی! آخه خداییش دروغ گفتن این قدر ارزش داره که بخوای همش تو ترس و لرز باشی؟ آخه آخرش که یه روز لو   می ری.. از اولش عذاب وجدان پیدا می کنی... یه کم که بگذره به اعتراف فکر می کنی... خوب اگه قراره این چیزا پیش بیاد٬ از اول راستشو بگو... بدون که همیشه صداقت قشنگه حتی توی بدترین لحظه ها... بدون اونم باورت می کنه... بهش بفهمون...

اما خودمونیما... هر چه قدر هم دروغ بگی٬ سر اونی که اون بالاست رو که نمی تونی کلاه بذاری...

....................................................................................................................

و اما عشق...

واژه ای آشنا اما غریب! احساس شیرینیه... تا حالا حسش کردی؟ عاشق کی؟ عشق به کی؟ عاشق خدا هستی؟ بهترین عشق... 

در تنگنای نا امیدی و سختی یه دلخوشی داری... اونم عشقه... عشق به خدا... اما فقط توی تنگنا یاد این عشق نیفت٬ همیشه حواست به حضور خدا باشه که اون این حس رو تو وجودت پروروند... بدون خدا٬ هیچی... هیچ!

عشق زیباست...