"سیب"

تو به من خنذیدی و نمی دانستی

من به چه دلهرهءاز باغچه ی همسایهءسیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

"که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!...."

"حمید مصدق"