"سیب"
تو به من خنذیدی و نمی دانستی
من به چه دلهرهءاز باغچه ی همسایهءسیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
"که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!...."
"حمید مصدق"
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵ ساعت 11:47 توسط فریبا دیندار
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!