ان دو خشکی از هم جدا شدند
گریستند و دریا ساختند
ماه ی ها هم پس اهل خشکیند
اگر خشکی گریه نمی کرد
ماهی می مرد
و اگر ادم ها گریه نکنند
...می میرد و ......می.....

وقتی زمین خشمگین شد
ان دو خشکی جدا شدند
شاید اغوش ما نیز جدا شود
وقتی دل هامان به خشم عادت کند


ان دو خشکی جدا شدند
ساکنین وجود شان
دارند می جنگند با یکدیگر
مثل ا..
اما دو خشکی عاشقند
روزی در اولین روز ها یکی بودند
ما جدا شدیم
تو هیچ...
اما ساکنین وجود من نیز می جنگند
با خود !
فکر کن سربازی به خود تیر کمان بزند...
و شاهی توطئه کند خود را بیندازد
راستی تو معنا ی تیر و توطئه را ننمی دانی
لطیف تر از چنینی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دانه را در صورت خاک کاشت
سپس
صورتش را با اب خیس کرد
انگار می خواست
دانه فکر کند خاک از ندیدنش می گرید
عاشقست و .....
تا دانه از صورتش شکوفه زند
سایه گستراند وجودش را
حتی باغبان ها هم .....
گناهکار خاکست
از قدممان اموخته
نکند تو هم باغبان داری
ازین به بعد اشک هایت را می چشم
وقتتی قطراتش بر لبانت افتند
چه لذتی......