باز کن
شب بود و من
.. .. ..و صدائی که می گفت
::<<
باز کن! >و من باز کردم..
در همان تاریکی
...در را ،
پنجره را ،
هر چه را که می توانستم
..حتی در قفس پرنده را
!قطع نمی شد.. .. ..
.. .. ..<<
باز کن!>> .. .. ..<<
باز کن!!>> .. .. .. .. .. .."
باز کن" را می شنیدم.اما
...!چه بود که...؟
! .. ..روزی صدا قطع شد... ... (؟
!).. .. ..
آه .. .. .. من
.. .. ..امروز.. .. چشم هایم را گشوده ام
!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵ ساعت 14:30 توسط یاسمین حاتمی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!