"می خواستم حرف بزنم"
می خواستم نامه ای بنویسم و از خودم برایت بگویم.از انچه در دلم می گذرد.از شب هایی که تا سحر بیدار ماندم و بی صدا گریستم.از روز هایی که پشت پنجره نشستم و غروب خورشید را تماشا کردم.از ساعت هایی که زیر باران ءبدون چتر راه رفتم و فقط به تو فکر کردم.از لحظه هایی که فقط نوشتم و نوشتم.واز دفتر هایی که با شعرهایی که نمی شود انها را شعر نامیدءپر شدند.
می خواستم از لحظه لحظه روز های تنهایی ام برایت بنویسم.
می خواستم انقدر بنویسم تا تمام حرف هایم را به کسی گفته باشم.
اما ترسیدم.ترسیدم نامه ام را نخوانده پاره کنی.ترسیدم تو هم مثل بقیه به حرف هایم بخندی و احساساتم را باور نکنی.
ترسیدم حرف هایم انقدر روی دلت سنگینی کند که مجبور شوی با کلاغ های پاییز درد و دل کنی.
به خاطر همینءمثل همیشهءتمام حرف هایم را بلعیدم و رازهایم را میان خود و تنهایی ام تقسیم کردم.
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!