جاده ای که باید تا آخرش بریم
پرنیان توی یکی از پستای قبلی چیزی نوشته بود که خیلی دلم می خواست راجع بهش حرف بزنم. می دونید...شاید پرنیان راست بگه...شاید اون طوری باشه که پرنیان می گه...اما...اما راستش من خودم شخصاْ هیچ وقت چاپ شدن کارام توی دوچرخه یا نشریات دیگه باعث نشده که سعی کنم نوشته های بعدیم رو هم شکل اونی که چاپ شده بنویسم یا همچین چیزی. در واقع من با هر بار چاپ شدن کارام ،درست مثل دفعه ی اول هیجان زده می پریدم بالا و از خوشحالی جیغ فرابنفشی می کشیدم و بعدش هم تا وقتی به ۱۸۹۶ نفر نشونش نمی دادم آروم نمی گرفتم!! ولی هیچ وقت حتی به این موضوع فکر هم نکرده بودم که حالا که اون مطلبم چاپ شده، پس بیام از این به بعد مثل همون بنویسم. بلکه با هر بار چاپ شدن نوشته هام اعتماد به نفسم بیشتر می شد و به خودم اطمینان بیشتری پیدا می کردم. پرنیان عزیز، واقعیت اینه که هر کدوم از ما ها استعدادمون توی یه چیزه. یکی رو می بینی که فقط و فقط شعر می گه، اونم شعرای قوی. و یکی دیگه فقط داستان های خوب می نویسه و ... همین طور تا آخر! مثلاْ من هیچ وقت نمی تونم به خوبی مهسا و فریبا و سپیده شعر بگم. یا این که مثل مدادسیاه داستان ها و نثرهای خوب بنویسم. یا مثل خودت نقد های خوب بنویسم. حقیقت اینه که هر کدوم از ما ها توی چیز خاصی استعداد داریم. و همین متفاوت بودنه که دنیای اطراف ما رو زیبا می کنه. اما گذشته از این حرفا...وقتی می گی که پنجشنبه از ذوق چاپ شدن مطلبت ۳ تا همشهری گرفتی (!) پس دیگه هیچ وقت نگو که می خوام از دوچرخه خداحافظی کنم. دوچرخه برای خیلی از ما ها نقطه ی آغازی بود که ما رو در مسیر قرار داد. دیگه با خودمونه که این جاده رو تا آخرش بریم. مگه نه؟!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵ ساعت 17:22 توسط یاسمین حاتمی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!