شکمش را پاره کردند رنگ قرمز فرش را فرا گرفت.ترسیده بودم.دائم به پشت سرم نگاه می کردم تا کسی نیاید٬ اگر مادرم می فهمید چه می شد؟
صدای هرهر بچه ها در گوشم می پیچید٬ سعی می کردم ساکتشان کنم.
-"تمومش کنین دیگه!زود باشین جمعش کنین!بدبخت می شم اگه کسی این وضعو ببینه!"
با لبخند یک قاچ هندوانه ی شیرین به دستم داد و دستمالی برداشت تا فرش را که از آب هندوانه مثل صورت عصبانی من سرخ شده بود پاک کند ولی هرچه تلاش کرد فایده ای نداشت٬ چون فرش توانست سرخی خود را حفظ کند ولی من نتوانستم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۵ ساعت 12:37 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!