غروب . زوزه . عشق

چه گرگ زوزه کشیست عشق
در غروب ساده لوحی
در وداع افتاب عقل
به کوه فکر می رود
و در بلندا ی پیروزی خویش
زوزه ی درد خود را به اصتحکاک وجود می اورد
چه گرگیست
چوبان و سگ اراده اش
ازین شبح بی پروا می ترسند
گله ی امید و هرچه نورست تنها می ماند
با گرگی که خواهد درید
چه گرگیست
شبان ها . سگ ها خاموشید؟
گرگ عشق امده است
چوپان قلب چوبت؟
گرگیست که دستش را با ارد فریب
سفید کرده
به خانه ی بره ها ی چشم می رود
و ارزو را می خورد
گرگی که دستانش از پشت در سفیدست
ولی طعم تلخ ورودش
سیاهست
اری
گرگ حتی دندانش از سفیدی برق می زند
اما ان دندان. می درد
و عشق سفیدست در نگاه اول
اما ان می درد
هر سفیدی . شاید سیاهست
چه گرگیست
در طلوع
کمین می کند برای پرتاب ناخوانده ی شب
در غروب زوزه ی تهدید و دلهره می کشد
در شب می خورد
چنیدن سالست عاشقم
سیر نمی شود ؟
مگر یک مخلوق چند گله ی ظرفیت دارد ؟
از نظرای خوبتون ممنونم
مخصوصا از نقدای منطقی مداد سیاه
منتظرم باز!!