آرام آرام میان دود سوخت

 

سر صحبت را باز می کند و به من حق می دهد...برای انتخاب درستم و من با چشمهایی که محصور چراغهای شهر شده اند از او برای کارش تشکر می کنم با اینکه حوصله ی انتخاب مرا نداشت و انتخاب خود را مقدم دانست و حالا با لحن صدایش از من عذر می خواهد...

چشم هایم از خستگی با چراغهای شهر تانگو می رقصند...مرد از من اجازه ی خودکشی می خواهد...مردد می مانم و چند لحظه بعد...تق...صدای فندک و حلقه های دود در آغوش هوا گم می شوند.مرد آرام آرام در میان دود سوخت و چشمهای من همچنان می رقصند و من از غم به صدایی که از پشت سرم می آید گوش می کنم...صدایی که از غم دوری دلدارش ناله سر می دهد و به قاصدک می گوید که برو و به خدا بگو که دلدارم دیگر دوستم ندارد و من در دلم زمزمه می کنم که می شود پیغام مرا هم با خود ببری قاصدک؟من دلدار ندارم اما حرف بسیار دارم.

هوا بس ناجوانمردانه سرد و گرم است... نگاهش نمی کنم...نمی دانم چقدر تا لحظه ی مرگ فرصت دارد...جوان است..بسیار جوان...اما می دانم که همچنان در حال سوختن است بوی تند دود بینم را رها نمی کند.

و سکوت و بوی تند سوختن و هوای سرد زمستان و لبخندهایی که از کنارم می گذرند...همه چیز هست ...همه چیز در کنار چشمهای خسته و فکرخسته ترم که مانند نخهای کاموای مادرم گره های کوری خورده هست...همه چیز هست برای خنده باران و حتی برای اشک ریزان.

شلوغ می شود شلوغتر از انکه فکرش را کنی...همه جمع می شوند اما نه برای دیدن مردن مرد...پشت چراغ قرمز میان رنگها...میان نشانها...میان خنده های گرم و سرد همه در کنار هم جمع می شوند...لحظه ای برای چند ثانیه ی ناقابل همه در کنار هم هستیم و همه چیز در همین چند ثانیه ناقابل می گذرد...مردی که آرام آرام خود را با دود می کشد...

پشت چراغ قرمز آرام می گیرم ومرد در سکوت گم می شود...بوی تند توتون هنوز هم در اغوش هواست و پنجره تا نیمه پایین... دندانهایم روی هم ضرب می گیرند...مرد راننده از من اجازه خودکشی می گیرد...مردد می مانم...اجازه می دهم سیگار بکشد و شاید این حق اوست با اینکه من مسافرم و  او راننده ی آژانس...تق...صدای فندک و حلقه های دود در آغوش هوا گم می شوند...پشت چراغ قرمز سرم را که برمی گردانم او دیگر سیگار نمی کشد آرام گرفته است،آرام مثل کودکی نو پا...مرد در سکوت گم می شود...

من خسته تر از همیشه به خانه فکر می کنم و بوی غذای گرم مادرم که هیچ شباهتی به  بوی تند سیگار ندارد و چشمهایم که در طلب خوابند...

در ماشین کناریمان مردی آرام آرام در میان رقص دود سیگار گم می شود...چشمهایم می خوابند.                                                       

 

                                به عزیزترین عزیزم ...سهراب سپهری

                                                                                                       مداد سیاه(-.-)