با یک جمله دختران را توصیف می کنم
((تعداد در جنگ جملات حکم نمی کند یک جمله می تواند لشکری از جملات را بکوباند))
دانشمندان درک نکرده اند که این همه سنگ و خار و خاشاک در تن ظریف زنان چگونه است که ان را پاره نکرده
شما در ک می کنید
چه کسی جواب میده؟
واقعا چگونه است؟
ای درختان این جنگل بشر
اگر شاخه ها ی لحظاتتان بماند پر برگ
خاک پا ی ریشه هاتان پر سایه خواهد ماند
از کدر بودن همان برگ ها
بهترست کمی باد زجر را دعوت کنید
تا که بی برگ لذت بشوید و خاک پایتان پر افتاب درک
خورشید از برگ ها متنفر است
چون جسمی برای پر سایه شدنند
خورشیدی که به اسمان رفته و تجربه ی پرواز دارد
.................................................................................................................................
ای نقاش نیک بخت
در ان زمان که در خانه ی گرم خویش
از پشت پنجره ها بر صفحه نقاشی تصور هایت
برف را سفید می کشی
بدان مردی که بر تن عریان برف هم بستر شده است
برف را سیاه خواهد کشید
ای که با معشوقه ات برف بازی می کنی
با تمام عشق گوله ها را پرت در هوای اغشته به بوسه هاتان می کنی
بدان برف .کودکی را گوله می کند
به برف ها ی لگد مال شده از پاهاتان پرتاب می کند
و رهایش می کند در زندان خلوت سرما ی شب ها ی زمستانی
کهخ نخواهد بود این چنین جا
به همان زیبایی اغوش معشوقه ی تو
روی این سفره ی برف .همه جا .
رد پا ی کفش ها ی قیمتی هست
در کدامین زمین سرد
روی برف جا ی پیکر خسته و عریانی را
که بر روی همین مهمان نواز به خواب رفته است می جویی؟
انقدر در محله تان عابر زیادست
که اهل خانه ی خیابان عابران پیدا نخواهد شد
کمی به پایین سر بزن
انجا یشتر از قدم ها
جا ی سر ها و پیکر ها را روی برف خواهی دید
((تعداد در جنگ جملات حکم نمی کند یک جمله می تواند لشکری از جملات را بکوباند))
دانشمندان درک نکرده اند که این همه سنگ و خار و خاشاک در تن ظریف زنان چگونه است که ان را پاره نکرده
شما در ک می کنید
چه کسی جواب میده؟
واقعا چگونه است؟
ای درختان این جنگل بشر
اگر شاخه ها ی لحظاتتان بماند پر برگ
خاک پا ی ریشه هاتان پر سایه خواهد ماند
از کدر بودن همان برگ ها
بهترست کمی باد زجر را دعوت کنید
تا که بی برگ لذت بشوید و خاک پایتان پر افتاب درک
خورشید از برگ ها متنفر است
چون جسمی برای پر سایه شدنند
خورشیدی که به اسمان رفته و تجربه ی پرواز دارد
.................................................................................................................................
ای نقاش نیک بخت
در ان زمان که در خانه ی گرم خویش
از پشت پنجره ها بر صفحه نقاشی تصور هایت
برف را سفید می کشی
بدان مردی که بر تن عریان برف هم بستر شده است
برف را سیاه خواهد کشید
ای که با معشوقه ات برف بازی می کنی
با تمام عشق گوله ها را پرت در هوای اغشته به بوسه هاتان می کنی
بدان برف .کودکی را گوله می کند
به برف ها ی لگد مال شده از پاهاتان پرتاب می کند
و رهایش می کند در زندان خلوت سرما ی شب ها ی زمستانی
کهخ نخواهد بود این چنین جا
به همان زیبایی اغوش معشوقه ی تو
روی این سفره ی برف .همه جا .
رد پا ی کفش ها ی قیمتی هست
در کدامین زمین سرد
روی برف جا ی پیکر خسته و عریانی را
که بر روی همین مهمان نواز به خواب رفته است می جویی؟
انقدر در محله تان عابر زیادست
که اهل خانه ی خیابان عابران پیدا نخواهد شد
کمی به پایین سر بزن
انجا یشتر از قدم ها
جا ی سر ها و پیکر ها را روی برف خواهی دید
+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳۸۵ ساعت 12:32 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!