ابر هایی که در کنار هم بودند
می خواستند بمانند
در صفحه ی معادلات بی قانون ریاضی اسمان
با یکدیگر جمع می شدند
در معرکه ی نزدیکی و اغوش
طبل صاعقه را به صدا می اوردند
پس از انکه
در چرخه ی مسخره ی روزگار
برف و باران شدند
زیر رادیکال مشیت ها رفتند
و جذر دردشان گرفته شد
هیچ قطره بارانی در دریا
نمی شناخت قطره بارانی را از ابر همسایه
که اکنون شاید جاریست روی برگ ها ی گلی
هیچ دانه ی برفی از ابری
جا گرفته در درون قلب یک ادم برفی
در هوای زمستانی دور شدن ها
نشناخت دانه ی برف بدبخت اب شده ی دیگر را
که از همان ابر هم بسترش می امد
اینک شاید ما ادم ها ابریم
و قرارست در فصل بعد زندگی
برف و باران جدا از هم شویم
پس تا می توانیم بهترست بدانیم قدر یکدیگر
که این اسمانست
زمینی پست انتظار می کشد
اگر اندکی به پایین خم شدن را تمرین کنیم
درد جملات را شاید بتوانیم عمیقانه بنوشیم
ممنون میشم اگه کاملا روراست در مورد این مطلبام نظر بدیدد