لطفا منو بتراشید
۲.من مداد سیاهم!لطفا با نظراتتون منو بتراشید!تا همیشه نوکم تیز باشه خوب بنویسم!
۳.خیلی سعی کردم عکس دلخواهمو بذارم اما لینکش مشکل داره!
........................................................................
سرنوشت قهوه ای
قلب کدام طرف است وقتی که تمام بدن می تپد و نمی توان گفت قلب تنها سمت چپ بدن است.یک سوم سرنوشتم به هنگام کله پا شدن فنجان روی ژاکتم می ریزد.من صدایش را در نمی آورم!چراغهاخاموش می شوند!لامپ سوخت.دختری درد دلش را در سو سوی کم نور مهتابی می گوید.زن با موهای بلُند پف کرده شاید دردهای او را در دل قهوه می چپاند.و این دختر است که سرنوشتش را برای زن می گوید!دختر جوان بلند می شود و فنجان را می شوید...غمهایش را به همراه آب روانه ی فاضلاب می کند و آب پاک کننده دیگر پاک نیست.نمی دانم به هنگام تصفیه ی آب یادشان می ماند که غمها را را از صافی عبور ندهند و شاید نه!شاید همین غمها هستند که هر روز با نوشیدن لیوانی آب که برای قورت دادن بغض هایمان می نوشیم به عمق وجودمان رسوخ می کند و ما سر چشمه ی این همه غم را نمی دانیم!نوبت من می شود.یک سوم سرنوشتم را با بستن زیپ ژاکتم پنهان می کنم.سنم را می پرسد و من بی هیچ دلیل یک سال کمتر می گویم.فرصت انتخاب میدهد...انتخاب قسمتی از آینده ام که می توانم امروز ان را ببینم!کارت هایی که همه پشتشان رو به من است و من بی خبر از زیبا یا زشت بودن رویشان انها را انتخاب می کنم.پنج زیبا رو نصیبم می شود.بی اختیار نفسی از روی امنیت و ارامش می کشم.شروع به بافتن ریسمانم می کند...زمین را به آسمان کوک می زند و نخهای رنگی را برای لبه دوزی ها کنار می گذارد!انگار حرفهای زن خیالاتی شده اند!من لبخندم را پشت لبهایم قایم میکنم!میان بافتن ریسمانها که نقش آسمان دارند حرفها لباس سپید حقیقت می پوشند.در دل سیاه قهوه چه چیز ها می بیند!همه اش برایم خوب بود..خوب خوب...من مثل آن دختر جوان فنجانم را نشستم..من هیچ غمی را روانه ی فاضلاب نکردم...شاید بدی ها به خواست خدا در ان یک سوم ریخته شده بودند..من به حرفهای زن فالگیر لبخند می زنم.
به عزیزترین عزیزم..سهراب سپهری
مداد سیاهـ (-.-)
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!