درختی که در کنج خلوت حیاط
ایستاده . فکر می کرد
و انتظار را ارام با باد مرور
چه عاشقانه عاشق بود
در کل پاییز
بی هیچ صدا ی ناله ای
برگ ها ی جانش را
دانه دانه می کند
تا وقتی در زمستان وصال
برف ها ی معشوقه خرامان امدند از اسمانشان
بتواند بگیرد در اغوش بی هیچ سدی از جنس برگ
تا بتواند حس کند سر ما ی پر گرما ی یار را
در تمامین پیکرش
اما افسوس
درخت . عاشق چه معشوقه ی بی وفایی بود
که ماندنش به یک فصل بیش تر نرسید
امروز همه عاشق ها کاجند
اصلا شاخه ای از وجود
در درونشان لم نداده است
که بخواهند اغوش را بچشانند به ان
چه نیازی به فدا کردن دارند این چنین عشاق
این چنین عشاق همه ظاهر
امروز اگر قلپی برای کسی بتپد
ان قدر ضعیف می تپد
که اصلا صدا ی گریه ی تظاهر چشمان سرد مردم ظاهر
نمی گذارد
که صدا ی تپش واقعیت ها معلوم باشد
عاشقانه را امروز
شعر ها ی کاغذی
یا اشک ها یی در کنار بالین خواهر می دانند