پرواز را بلد نبود
روزی تصمیم گرفت به قله برود
دستانش را باز کند
و مثل پرنده ها به اسمان سرکی بکشد
چند باری رفت و افتاد
اخرین روز جا ی دست ها ی خاکی
فکرش را باز کرد
دید اسمان جای خوبی نیست
اخر ان جا پرنده هایی پرواز می کنند
که دیگر اسمانی ندارند تا انگیزه ی به اسمان رفتن را
به رخ ثانیه ها بکشند
اخر اسمانشان زمینشان هست
پس همان زمینی بودن را انتخاب کرد
تا انگیزه داشته باشد
حال چه برسد چه نرسد
تصمیم گرفت اگر نرسید
ذره بینی اختراع کند
تا دنیا زیرش به جا ی بزرگ شدن . کوچک بشود
سپس ان را وارونه کند
تا این بار هم زمینی ها به اسمانی سرکی زنند
و پرنده ها یک بار هم که شده زمینی شوند
و طعم مقصد اسمان داشتن را بچشند
روزی تصمیم گرفت به قله برود
دستانش را باز کند
و مثل پرنده ها به اسمان سرکی بکشد
چند باری رفت و افتاد
اخرین روز جا ی دست ها ی خاکی
فکرش را باز کرد
دید اسمان جای خوبی نیست
اخر ان جا پرنده هایی پرواز می کنند
که دیگر اسمانی ندارند تا انگیزه ی به اسمان رفتن را
به رخ ثانیه ها بکشند
اخر اسمانشان زمینشان هست
پس همان زمینی بودن را انتخاب کرد
تا انگیزه داشته باشد
حال چه برسد چه نرسد
تصمیم گرفت اگر نرسید
ذره بینی اختراع کند
تا دنیا زیرش به جا ی بزرگ شدن . کوچک بشود
سپس ان را وارونه کند
تا این بار هم زمینی ها به اسمانی سرکی زنند
و پرنده ها یک بار هم که شده زمینی شوند
و طعم مقصد اسمان داشتن را بچشند
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۵ ساعت 14:15 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!