چشم در لحظه ها می گردد...۱۰ سال و ۱۵ سال...لحظه تولد دوباره...شکسپیر فراموش شد...گریه...شروع نو...۶ سیم کوک نشده....تابلوی سئوال ممنوع...در سبز...تکرار می شود در قاب صورتم...خیره به آینه...اسکلتم معلوم...چشمهایم باز باز...می آید...سلام بلد نیستم...۱۲ سال و ۱۵ سال...یاد نگرفته ام...اما...۱۵ سال...هیچ کس هیچ جا نیاستاده...خودم تحویلش می گیرم...
چون هیچ کس توی دنیا نمی دونه کی شکسپیر فراموش شد...کی پرنیان به دنیا اومد....کی پرنیان ۱ روزه و کی ۱۵ ساله شد خودم از الان بهش می گم تولدت مبارک تا اون روزی که تولدت بیاد...
از طرف خودم به پرنیان
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵ ساعت 4:3 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!