گاه ارزو می کنم
می توانستی جند صباحی چون من باشی...
بیندیشی ان چیز که من می اندیشم
بینی ان چه من می بینم
احساس کنی ان گونه که من احساس می کنم
دریابی اشفتگی ترس تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم
همه را یکباره و با هم
اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی
می توانستی بینی که دنیای من چگونه سرشار از مسولیت هاست
و عجیب انکه اغلب به تو می اندیشم
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای
می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم
بخندم سر خوش باشم و ازاد چون کودکان
این همه را از تو دارم.
اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی
می دیدی ان سپاس و تحسین را
تحسین نه برای انچه که هستی
بلکه برای انچه که بذل می کنی تا من این باشم
و خواهی دید که تا چند
این همه را حرمت می دارم
اما انچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد
تمام ان عشقی ست که به تو دارم
و ان گاه که این را احساس کردی
همیشه به یادش خواهی داشت
درک خواهی کرد
که گرچه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه ان را بیان کنم
اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است.
"تریسی ا.گیبز"
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!