شعر
فا صله
من با بهار
به اندازه ی تو با پاییز فا صله دارم
زیبا ترین حرفت را بگو
بهار را با من اشتی بده
می خواهم سبز باشم
سوال
بهار در تو جریان داشت
یا تو در بهار
که اینقدر زود
زمستان مهمان دلم شد؟
گریه
ارام می شوم
ارام
وقتی که گونه هایم
سرسره ای می شود
برای بچه اشک های بی قرار
دیواری از جنس سکوت
دیواری از جنس سکوت میان حرف ها یمان
دیواری از جنس غرور میان قلب هایمان
باز از نگفته ها برج ساخته ایم
برجی به بلندی حرف های دلمان
گوش ها در هیجان
دست ها در انتظار
قلب ها در تپش اند
چه کسی می شکند قفل این لب ها را؟
دلخوشی
در یخجال را باز می کنم
خنده ای تلخ
می نشیند روی لب ها یم
چه ساده است یخجال!
دلش را خوش کرده فقط
به چند تکه یخ
و یک بطری اب!
سکوت تو
سکوتت غمگین تر از نامه ی باد است
با من بگو
با من بخوان
صدای تو زیبا ترین ترانه ااست
قفل لبانت را بشکن
سر اغاز
1
راه می روم
زیر اسمانی که دل ابرهایش
هوای باریدن برف کرده است
دانه های ریز و درشت برف
از اسمان به زمین می ریزند
2
راه می روم
برف روی سرو کولم نشسته است
3
می ایستم
به پشته سرم نگاه می کنم
انگار سر اغازی نداشته ام
هرگز
هیچ چیز نیست سخت تر از این
که فراموش کنم
اولین نگاهت را
نسیم
نسیم می وزد
چه مهربان شده است
باد با شکوفه ها
بعد از ان که خشم خود را
سر برگ های بیچاره خالی کرد
روزی تو را خواهم یافت
روزی تو را خواهم یافت ای مسافر جاویدان
جای پاهایت
در میان اشعارم نقش بسته است
و صدای گام هایت در ترانه هایم
طنین انداز شده است
نبض کلمات را می گیرم
در رگ های احساسم صدایت جاری است
می شناسمت
غریبه نیستی
با من دوستی
اما
چرادر میان کلمات گم شده ای
روزی تو را خواهم یافت
می دانم
دور نیستی
تو به من نزدیکی
همین جایی
میان اشعارم
در ترانه هایم
پشت اینکلمات
تلخی
خسته ای
و عصبانی
چایت را داغ داغ سر می کشی
بدون اینکه
نگاهی به قند های برفی قندان بیندازی
حتی
به شیرینی هایی که برای روز تولدت خریده ام
و من متعجب به تو می نگرم
که چگونه این همه تلخی را
تحمل می کنی!
بوی دعا
یک صدا
صدایی شبیه هق هق بهار
در خانه طنین انداز شده است
مامان با چادر سفید گلدار
سر گذاشته بر مهره جا نماز
***
باران که نه
سیل می بارد از اسمان
وهر از گاهی
یک چشمک
یک رعد
یک نور از خدا
***
در ایوان
زیر باران
مامان با چادر نماز گلدارایستاده است
و دست هایش رو به اسمان
***
می ترسم
از رعد
برق
گریه های بی پایان ابر
باران
همدلی مامان با ا سمان
***
اسمان ابی شده است
و خورشید در ان پیداست
گونه های مامان هنوز خیس است
درست مثل هوا
رنگین کمان
***
اسمان صاف است
خاک
هوا
حوض پر اب حیاط...
حتی چادر گلدار مامان
بوی باران که نه
بوی دعا گرفته است.
حسرت
شب است و ماه
در میان اسمان خود نمایی می کند
شب رسیده است و من
در میان مردم
در کنار تنه هایی بی دلیل
بی رمق و خسته
می روم به انتها
به هیچ جا
سهم من از امشب
تنه هایی است بی دلیل
بی توجهی است
حسرت و اه و اه
می خرم من امشب
فال نیکی از خودم
تا که حسرت از دل این مرغان
پاک شود برود به اسمان
خیال پوچی است
من از این مرغان غمگین فال نیک می خواهم
چه کنم من اما...
کاش می شد امشب
همه ی ادم ها
به امید یک شب خوب و شاد
از مرغ عشقان من فال می خواستند
جاده خدا
دوباره همان بازی همیشگی
من گرگ شده ام
و با تمام توان به دنبالت می دوم
اما مثل همیشه تو به بلندی می رسی
و من حتی
به جاده خدا هم که می روم
نمی توانم تو را بگیرم
زندگی
تو را در میان بال های شاپرک یافتم
در میان گلبرگ های گل بهار
و در میان دستان باران
تو را در میان ذره های خاک یافتم
در درخشش افتاب
و تلالو ستارگان
تو را یافتم
و همچون رودی در دلت جاری شدم
تا هر لحظه بودن را تجربه کنم
دو تا دوستت دارم
خواهش می کنم به من نخند
به حرف هایم
افکارو ارزوهایم
من بزرگ شده ام
دیگر شمردن تا عدد ده برایم ارزو نیست
راز پرواز را فهمیده ام
حالا اندازه ی عدد دو را که
عاشقانه با انگشتانم نشان می دادم
خوب می دانم
بی نهایت دیگر دو نیست
بی نهایت حتی
تعداد انگشتان دستم هم نیست
من بزرگ شده ام
معنی بی نهایت را اموخته ام
اما
بگذار ساده بگویم
کودکانه صادقانه
"دو تا دوستت دارم"
نقطه چین
...و یک علامت سوال
که سنگین نشسته است
پشت چند علامت تعجب
...و یک "من"
که ساکت
با دستانی پر از نقطه چین
خیره است به" تو"
...و یک "تو"که همه ی حرف هایش
داخل پرانتز است
...و دوباره یک علامت سوال
یک علامت تعجب
و چند نقطه چین...
لبخند خدا
...و من
از ان سوی اسمان ها
جایی که شاید در هر لحظه
هزاران ستاره متولد می شود و نمی شود اغاز شدم
زمین گهواره ام شد
و موسیقی باد لالایی ام
فرشته های خدا اذان را در گوشم زمزمه کردند
و الله
روحی از جنس نور
ابدیت را در من دمید
انگاه زمین و اسمان
و هر انچه در ان بود به لرزه در امد
فرشتگان به سجده افتادند
و من نور شدم
خدا لبخد زد
و مرا انسان نامید
من متولد شدم
و هستی از صدای برخورد زانوی فرشته ها بر خاک
پر شد
و از صدای خنده ی خدا که می گفت
"فتبارک الله احسن الخالقین"
وقتی صدایت می کنم
صبح ها خیلی زود می روی
بدون اینکه برای صبحانه ام
نان تازه بخری
حتی
بدون خدا حافظی
صدایت همیشه خسته است
پشت این سیم های خط خطی
وشب ها وقتی می رسی
ما را به یک فنجان سکوت
و چند تکه کیک اخم و بهانه
مهمان می کنی
ته دلم همیشه می خندم
ته دلم همیشه شادم
اخم هایت
بهانه هایت
همه برایم شیرین است
وقتی صدایت می کنم"پدر"
قایم باشک
ای کاش فقط تا ده می شمردم
ان وقت که با سادگی
دستانم را روی چشمانم گذاشتم
و تو دور شدی
دور دور دور
و پنهان شدی
پشت یک نا پیدا
رفتی تا ناکجا
من هنوز می شنوم
صدای پایت را
صدای خنده های ریز ریزت را
و صدایی که هیچ وقت نگفت
"حالا بیا"
ارزو
دستانم پر از حسرت می شود
و چشمانم پر از تنها یی
ان وقت که نگاهم نمی کنی
و زمین را از تکه های نکاهم پر می کنی
سهم
یک کوچه
با دیوار های کاه گلی و ریخته
با جوی ابی که پر است از خالی
وانتها یی نا پیدا
سهم من
شمردن زخم دیوار هاست
مرور انتظار
تجسم یک نگاه
و باور فریب یاس هایی که
از لای جرز دیوارها سرک کشیده اند
دیگر نسیم برایم مرهم خوبی نیست
تماشای سپیدی یاس ها
انتها
پرم می کند از اه
دیگر شکوفه های رنگی
باران های بهاری
هیچ یک راضی ام نمی کند
سهم من از کوچه
از بهار
چیز دیگری است
خیال
باران_
بی رحمانه_
می بارد
گودال های خیابان به شوق امده اند
یکی یکی پر می شوند
زمین خیس و گلی است
و در گل کاری های کنار خیابان
جشنی ست
ایستاده ام
کنار جدول های سیاه و سفید
همراه با یک ترس غریب
از بدون چتریم می ترسم
از تب های شبانه
سرفه ها و قرص و شربت دوباره
اما...
من منتظرت می مانم
تا اخرین قطره
برای خدا
شانه هایم را هدیه می کنم
به باران
نفس هایم را به باد
چشم هایم را به پرنده ها
دستانم را به خاک
و قلبم را...
نه!
قلبم را نگه می دارم
برای روز مبادا
روزی که مسافری شدم
در جاده ی اسمان
دریچه
بی نهایت بی معنا می شود
وقتی که چشمانت
روزنه ای می شود
رو به فردایم
درد دل
اخم و اخم و اخم
هدیه مان به یکدیگر
و اه و اه واه
سر مشقمان در شب های سرد
پرم از سکوت
پرم از گریه
پرم از یک دنیا گله
خسته ام
خسته ام
خسته ام
...
کودکی
بگذار شب ها لالایی ام
سرود شب باشد
بگذار دیدن فرشته ها در خواب
کار هر شبم باشد
بگذار با یک مشت ابنبات رنگی
یا حتی یک لبخند خیس
شاد شوم
بگذار راحت بگریم
و بلند بلند بخندم
بگذار شاد روی جدول های خیابان راه بروم
بگذار وقتی باران می اید
در گودال ها ی پر اب بپرم
بگذار دلواپس فردایم نباشم
چشمانم را پس بده
قلبم را پس بده
کودکی ام را پس بده
می خواهم شاد باشم
ای بزرگی!
گاهی
گاهی
تمام روز منتظرت می مانم
تمام روز به تو فکر می کنم
تا دوباره در ذهنم
ارام بیایی
کنار رویا هایم بمانی
گاهی
ساعت ها تو را مرور می کنم
تا دوباره روی دیواره ذهنم
قاب شوی
گاهی
تمام خط های دفترم را می بارم
تا از میان کلمات
جوانه زنی
شعر شوی
گاهی
خودم را به تکرارت امیدوار می کنم
اما تو تکرار نمی شوی
تو سال ها پیش
از دفتر خاطراتم پاک شدی
شعر من
واژه هایم فرسوده اندو تکراری
و قلمم
مانند کودک نو پایی ست
که هنوز لذت دویدن را نچشیده است
افسوس که شاعر نیستم
تا بتوانم شعری بسرایم
افسوس که واژه هایم تکراری اند
و تو نه
مرا ببخش
که شعله های بی قافیگی
در شعرم زبانه می کشد
مرا ببخش
که نمی توانم تو را تشبیه کنم
مرا ببخش
که شعرم تکراری تکراری ست
صفحه سفید
چه سکوتی برپاست
در خانه دفترم!
چراغ های احساس
همه خاموش
کلمات در خواب
حرف ها خسته از تکرار
و ذهن درمانده
چه می توان کرد وقتی
ترک می کنند سوژه های ناب
اشیانه یک شاعر را؟
شکلات دوستی
یواشکی نگاهم می کنی
دلم هوری می ریزد پایین
مشت هایم را قایم می کنم
نمی خواهم نشانت بدهم
همه اش برای خودم است
هنوز نگاهم می کنی
می خندم
می خندی
و لپ هایمان پر می شود
از شکلات
شکلاتی با طعمه دوستی
اشیانه فردا
روی پیشانی ات
شبنم نشسته
مردمکانت
انگار بازی شان گرفته
و نفس های به شمار افتاده ات
که برای رها شدن در اغوش فضا
دنبال هم کرده اند
لب هایت مدام تکان می خورد
وتپش های قلبت
با لرزش دستت
انگار هماهنگ شده است
سکوتت
دلم را برای شنیدن حرف هایت
قلقلک می دهد
می خواهم بگویم
"قول می دهم اشیانه امنی
برای پرنده حرف هایت باشم"
اما
باز هم
مثل همیشه
بی هیچ حرفی
حتی رد پایی می روی
و من می مانم
تنها
با ارزو هایی که می خواستم
اشیانه ای بسازم از انها
اشانه ای برای فردا
دلواپسی
موهایم را دو تایی بافته ام
کفش های تق تقی پایم
و لباس صورتی ام به تن
عروسکم را محکم بغل کرده ام
و سبد خاله بازی ام را
پر از شکلات
امشب
تولد یک ستاره است
و من دعوتم
با همه ی عروسک هایم
این اخرین جشنی است
که دعوت می شوم
امشب
باید تمام عروسک هایم را
به دست اسمان بسپارم
و تمام دعاهایم را
فردا باید بزرگ شوم
و من کمی نگرانم!
زیباترین اتاق
من
به اندازه ی تمام گل های دنیا شادم
به اندازه ی تمام گنجشک هایی که
پرواز را اموخته اند
من
در کوچک ترین
تنگ ترین
و تاریک ترین اتاق دنیا نشسته ام
اینجا را دوست دارم
اینجا را به اندازه ی تمام لحظه های سبز دوست دارم
اینجا بهترین مکان
برای بودن است
فقط خواهش می کنم
چشمانت را نبند.
ترانه افتاب
طلوع کرد
وترانه افتاب را در گوش شبنم
زمزمه کرد
شبنم شیفته ی صدایش شد
و ارام در اغوش کل جان سپرد
تولد
وقتی خورشید
شمع های شب را فوت کرد
اسمان ابی شد
انگاه تولد امروز را تبریک گفت!
شب
شب با غرور گفت
بالا تر از سیاهی رنگی نیست
اما
در ابی اسمان محو شد
امید
نگاه می کنم به اسمان
خورشید زندانی
ابر ها خشمگین
و اسمان بغض الود
لبخند می زنم
تیره ترین ابر ها هم
چند روزی بیشتر دوام نمی اورند
تو چقدر زیبایی
در ایینه
باز به خود می نگرم
صورتم پر جوش است
بینی ام پف کرده
گونه هایم پر خال...
باز به خود مینگرم
باز به خود می خندم
باز به خود می گویم
"تو چقدر زیبایی!
عکس تو در کیف خداست
هیچ می دانستی؟"
حسرت
لحظه های سختی ست
باران می بارد
و دوباره اسمان
مرا به میهمانی قطره ها دعوت می کند
کاغذو قلمم جان دوباره می گیرد
و بذر های خواب الود شعر
در ذهنم جوانه می زند
هر یک مرا می خوانند
ولی من بی رحمانه
انها را از خود دور می کنم
و با حسرت می گویم
"نه!
من درس دارم!"
سکوت
فریاد زد
شیشه ی پنجره ی حنجر ه اش شکست
خرده های شیشه در هوا ریختند
رگ های سکوت بریده شد
انعکاس صدا در فضا پیچید
از خنده
نوشتم
کاغذ قلقلکش امد
از خنده
سیاه شد
کفش های من
کفش هایم زنده شده اند
کفش هایم بزرگ شده اند
حرف می زنند
با من
با پاهایم
غمگین اند
کثیف اند
کهنه و پاره پاره
***
راه می روم
دیگر پاهایم را نمی خواهند
انگشتانم را رها می کنند
سرخ می شوم
انگشتانم را جمع می کنم
پنهانشان می کنم
و ادامه می دهم
***
راه می روم
تند ترو تند تر
از حال می روند
کفش هایم روی پاهایم
انگشتانم بغض کرده اند
بند کفش هایم را محکم تر می بندم
***
راه می روم
به خانه می رسم
پاهایم را از زندان کفش ها رها می کنم
گلوی انگشتانم باد کرده است
روی بغضشان دست می کشم
دردشان فوران می کند
پاهایم را در اب سرد حوض فرو می کنم
***
کفش هایم در کنارم نشسته اند
کفش هایم بزرگ شده اند
حرف می زنند
با من
با پاهایم
دیگر پاهایم را نمی خواهند
دیگر به حرف پاهایم گوش نمی دهند
نگاه می کنم
به پاهایم
به کفش هایم
یک ماه
فقط یک ماه دیگر
یکدیگر را تحمل کنید
بهار در راه است.
غفلت
ستارگان طلوع کردند
واخرین رد پاها هم
درکوچه افق محو شدند
و تو هنوز
خیره به اسمان
خورشید را ندیده ای!
کوچ
دلم برایت تنگ شده بود
تنگ تنگ
درست مثل اولین کفش هایی که
بابا برایم خریده بود
برای امدنت دعا کردم
خیلی زیاد
وتو امدی
نه خیلی زود
نگاهم کردی
نه خیلی گرم
لبخند زدی
نه خیلی صمیمی
اگر می دانستم بعد از کوچ خود
اشیانه ات را فراموش خواهی کرد
هرگز برای امدنت دعا نمی کردم
هرگز.
سکوت
صدای فریاد قطره های اب
به هنگام برخورد با کف ظرف شویی
و یا صدای خنده ی الکترن ها
به هنگام عبور جریان برق از داخل سیم
چه ازار دهنده و تعجب بر انگیز است وقتی
برای چند لحظه می خواهی در سکوت به سر ببری!
بهار را مهمان دلت می کنم
نگاهم کن
تا بادبادک های نگاهم را
در اسمان ابی چشمانت رها کنم
دستانت را در دستانم بگذار
تا کبوتر عشقم در قلبت
لانه کند
تمام ابر های اسمان
درچشملنم جمع شده اند
شانه هایت را به من بسپار
قول می دهم بهار را تا ابد
مهمان دلت کنم
لبخند
من
خشم اسمان را زمانی دیدم
که ابرهای تیره
تمام اسمان شهر را پوشانده بودند
من
خشم باران را زمانی دیدم
که اب همه جا را فرا گرفته بود
من
خشم خورشید را زمانی دیدم
که با پرتو های طلایی خود
دل خشک گویر را می سوزاند
من
خشم زمین را زمانی دیدم
که ساختمان های بلند شهر
روی خاک سجده کرده بودند
من
خشم دریا را زمانی دیدم
که با امواج خود
به ساحل هجوم اورد
و مردمانی را بلعید
...
من
زمانی از اسمان
باران
خورشید
زمین
دریا و...
لبخندی هدیه خواهم گرفت
که به هر یک از انها
لبخندی هدیه داده باشم.
بزرگ ترین ارزو
قبل از این که
شمع های کیک تولدم را فوت کنم
ارزو می کنم همیشه لبخند بزنی
تماشای لبخند تو
زیباترین لحظه ی زندگی ام است
از نو شدن
کاش شاعر بودم
کاش شاعر بودم
تا شعری می سرودم
و از تو می نوشتم
از اینکه گاهی
با اینکه کنارت نشسته ام
یواشکی نگاهم می کنی
از اینکه
هر چند دقیقه یکبار
دست هایت را لای موهایت می بری
و صافشان می کنی
از اینکه
فکر می کنی این مدل مو
خیلی قشنگ است
کاش شاعر بودم
تا شعری می سرودم
در شعرم
حتما می نوشتم که تو موقع ایستادن
دست هایت را توی جیبت می کنی
وقتی چیزی به نظرت جالب می رسد
بلند بلند می خندی
و بدون ژل موی سر
نمی توانی حتی یک قدم هم برداری
می نوشتم که وقتی نگاهم می کنی
و چیزی نمی گویی
حتما حرف مهمی برای گفتن داری
می نوشتم که چقدر دوست داری
از خودت برایم بگویی
از لحظه هایت
از جک های با مزه و بی مزه ای که
تا به حال شنیده ای
به امید اینکه
لبخندی هرچند کوچک تحویل بگیری
اگر شاعر بودم
حتما شعری می سرودم و...
راستی!
این چند خط
مقدمه ی خوبی برای شاعری نیست؟
یادم می ماند
یادم می ماند که دامنم را پر از یاس کردی.
یادم می ماند که سبدی پر از سیب سرخ به دستم دادی.
یادم می ماند که ستاره ها را چیدی و از انها برایم گوشواره درست کردی.
یادم می ماند که باد بادک هایم را به پرواز در اوردی.
یادم می ماند که از خنده سرشارم کردی.
یادم می ماند که هر شب برای پنجره ام شعر خواندی.
یادم می ماند که گلدان های حیاط دلم را اب داد.
.یادم می ماند که چشمانم را با افتاب و دلم را با عشق گره زدی.
.یادم می ماند که گفتی کلاغ هم مثل طوطی زیباست.
.یادم می ماند.خوب خوب خوب یادم می ماند که تو بودی که زندگی را برایم معنا کردی.
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!