سلام...بعد از مدت ها هوس کردم یه شعر بذارم. یه شعر که الان (همین الان!) از تنور دراومده و داغیش دستتونو ممکنه بسوزونه! پس مراقب باشید که نسوزید! راستی، دعا فراموش نشه ها! آخه من این روزا با این کنکور حسابی درگیرم! پس تا بعد!

حیله

مثل یک مادر

دستم در دستت

            ساعت ها قصه گفتی

                         و من آسودم!

صبح که برخاستم

نشانی  ـاز تو ـ هیچ نبود!

اشک هایم خواندند:

         رویاها ، همه کابوسی بیش نبود!