××××× پرنیان ×××××

به حساب بی ادبیم نذارین اگر چه شاید تو وجود همه ما شیطنت داره فغان میزنه!
احساس کردم این وبلاگ داره میمیره! این post رو خیلی وقته نوشتم.....به دنباله متن مادر و کامنتی که واسش گذاشته بودند..
این شیطنتو تقدیم میکنم به همه ۲چرخه سوارها مخصوصا یکی از بهترین هاش که نشستم و همه متن هاشو خوندم. خوشحال میشم اگه این متن جنب و جوش رو به بلاگ هدیه کنه!!
.......................
...............................................
.....................
پرسنده اي با پرنياني از نام و نشان بر دوش ، در عرصه ي 2چرخه ، سنگ و گنجشك را مفت ديده بود و ذيل نوشته ي مادر كامنتي تدارك ديده بود..... ناخواسته سبب گشت تا دورادور الحمدي بر سهراب خوانده باشم.اميد است سهراب Bluetooth اش روشن باشد و دريافت تحفه شب جمعه اي را بپذيرد!
اما سهراب..!كه چه شد از خاطرم گذشت :
همان نخست كه ‹ پرنيان › خواندم و اين معما در ذهنم بساط گسترد كه از كجا نام و نشان مرا مي دانسته ؟! ، در كشاكش چرا و چگونه ها راه به جايي نبردم الا نوشتن كامنتي در پاسخ به آن كه از قديم الايام گفته اند : ‹ موشك جواب موشك!›
عزم خويش را جزم و بسيار عجولانه همت گماشتم تا سهراب وار بپرسم كه حين دور شدن از اين خاك غريب با قايق ، در تلاطم كدام دريا كارت شناسايي ام به آب افتاده و ‹ .... پرنياني كه سر از آب به در مي آرند... › شهرت و رشته تحصيلي ام را بربوده و اكنون با زيركي در پي فروش محرمانه اطلاعات صنفي-خصوصي بنده به خويش است. در اين افكار واهي اسير بودم كه دفتر شعر و خاطرات ايام خردپايي خويش را ورق زدم : برگه اول سپيد تر از هر شعر سپيدي و بعد هم سياه مشق هاي فرود آمده از مخيله ي ‹ نَه شاعرانه ام !› . در پس سياه ورق هاي خاطرات ، به صفحه ي وعده وعيد هاي سهرابِ قايق ساز مبني بر ساخت قايق و رفتن به شهري با پنجره هايي رو به تجلي! رسيدم. ناگاه برق از چشمانم پريد كه : اي دل غافل ! اين پريان است نه پرنيان! بالفور درگاه الهه ي ادبيات را سجده شكر فرود آوردم كه گاف به اين بزرگي را بر خلق وبلاگي آشكار نكرد و به رُفو كردن اين سوتي بزرگ تفألي به فرهنگ فارسي معين زدم . درآمد :
پرنيان : پارچه ابريشمي گلدار.
خام شدم كه آهان يافتم! يافتم!.... پَ داش مون اهل دله !! بنا كردم به شير و ببر كشتن كه كامنت بدم:
- بابا لوتي! زوت تر ميگفتي كارت درسته!
تو همون مخيله مذكور ، يه لوتي با كلي فضايلات و فردين بازي تجسم كردم هيكل آه!دستمال ابريشمي به گردن و سبيل بنا گوش ،. ادامه دادم:
- منو ميگي؟ داش كوچيكت ، قيصرم !! ما كه مي دونيم نارو مارو تو مرام لوتي نيست .مرامي ، اگه آمار ماماري از ما داري بي خي شو! داش همه جوره دارمت نكنه خدايي ناكرده به كله مبارك بزنه داش قيصرتو بفروشي!
بر اين سياق هي تو فكرمون داشتيم تاب مي داديم كه پيش خودم گفتم نكنه با تمام اين داش مشدي گري و قيصر بازي راه به جايي نبردم هيچ، تو 2چرخه نونمون هم آجر شه كه : كي اينو با اين سرو وضع راه داده 2چرخه بازي!
تو اين هول و ولا ننه م از پشت ديفال اتاق يه هويي پيداش شد.......
با لحني مزيح مرا آگاه ساخت كه امواج سوتي از پس سوتي ام را كرانه اي نيست ؛ آهسته و شمرده در كنار گوشم نجوا كرد كه : اي مجيد جان! دلبندم!! گرچه تقصير نداري و با ملبسين به لباس هاي آنچناني زربافت و ابريشمي رفت و راهي نداشته اي، ليك بايد بداني پارچه ابريشمي گلدار كجا و دستمال ابريشمي ( يزدي) گردن قيصر كجا !؟!
و مولانا گفتني !رو به درگاه الهه ي بخشش نمود كه : خدا تورا آني دهد نه اين!!
كوتاه گفته باشم در بن بست اين معما تا كنون راه به جايي نبرده ام.ناگزير بر آن شدم تا طي نگارش دستخطي خويش را گزيده معرفي نمايم : نه كه سهراب زده باشم و بگويم ..
اهل تويسركانم / آري........ نامم مي دانيد/ رشته ام ميكانيك / دانش گاه تب خيز!/ دست خطي دارم ........ بهتر از مير عماد/.....
نه !
با سهراب قايق ساز ، در طراحي و ساخت وجه اشتراك دارم و به كاربردن افعال از جنس مستقبل اش !
حال كه عذر تقصير به درگاه حضرات عاليات دوچرخه سوار آورده ام. تنها هدفم رهايي از اين بن بست روحي ( كه در آن بيم بن بست زدگي و مرافعه با اين سهراب قايق ساز - كه در روايتي پيشه اش نقاش آمده – مي رود ) و دوباره يافتن شاهراه ادب و زندگي در نوشتار ، است.
باشد كه اين نوشته اسائه ادب به درگاه شريف جناب هم وبلاگي عزيز ( پ.ف ) نبوده باشد.
با تشكر و احترام فراوان
امضا: ســـهيل
هفتم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!