انسان ولبخند
انسان خسته بود انسان گرفتار و ازرده بود
زندگی میخواست به او لبخند بزند و به اصطلاح روی خوش به او نشان دهد
اما انسان همه چیز را سخت می گرفتو به زندگی اجازه ی لبخند زدن نمی داد
زندگی باز هم می خواست به او لبخند بزند
اما انسان اخم می کرد سرش را پایین می گرفت و لبخند زندگی را نمی دید
انسان وقتی دستش به جایی بند نبود سرش را بالا می گرفت و خدایش را صدا می زد
زندگی به او لبخند زد
اما انسان ان قدر بالا را نگاه کرد که نتوانست لبخند زندگی که دور نبود را ببیند
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۵ ساعت 22:38 توسط نیلوفر احتشامی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!