انسان خسته بود انسان گرفتار و ازرده بود

زندگی میخواست به او لبخند بزند و به اصطلاح روی خوش به او نشان دهد

اما انسان همه چیز را سخت می گرفتو به زندگی اجازه ی لبخند زدن نمی داد

زندگی باز هم می خواست به او لبخند بزند

اما انسان اخم می کرد سرش را پایین می گرفت و لبخند زندگی را نمی دید

انسان وقتی دستش به جایی بند نبود سرش را بالا می گرفت و خدایش را صدا می زد

زندگی به او لبخند زد

اما انسان ان قدر بالا را نگاه کرد که نتوانست لبخند زندگی که دور نبود را ببیند