با سرد ترین دل موجود خواهم کشت. اما...

این کوله پشتی را ازمن بگیرید ، وقتی می بینمش دنیایم سیاه می شود ،دیگر نمی توانم استفاده کنم...ومی دانم که من لایق زندگی نخواهم بود...تفنگم را در تابوت بگذارید و خاکش کنید...دیگر نمی خواهم بکشم ، باران می بارد ، به حال من ، در جهنم خواهم ماند ، نمی توانم ، نمی توانم...تابستان می اید و می رود اما صداقت را نمی شود پنهان نگه داشت ، شهریور* را نمی توانم فراموش کنم ، سالها چه دیر می گذرند...من نمی خواهم شهریور را ببینم . باران از اسمان می بارد بر درد های من ، که من که هستم . برای اینکه ارامش پیدا کنم می گویم اما من ، من فراموش نمی کنم چه چیزی را ازدست دادم. زنگ ها به صدا در می ایند مانند دوباره بهار شدن ، ولی من اینجام با تمام گناه هایم بی معنای بهار در اتش جهنم در وجود خودم در مغزم و در وجدانی که نمی دانم تا کنون کجا بوده است . پدرم رفت ، مادرم رفت ، خانواده ام رفت و من اکنون فهمیدم گریه ی ان کودک را ، من خانواده ی او را...و دیگری خانواده ی من را...کشتن چه اسان بود وقتی نمی دانستم ، وقتی چیزی را نمی دانستم . لبنان ، عراق ، افغانستان ، فلسطین و ایران . لایق مرگ هم نخواهم بود...کوله پشتی ام در قبر ، تفنگم در تابوت ، تفنگ ها را هیچ گاه بیدار نخواهم کرد ، جنگ را دوست نخواهم داشت ، نه ، من هیچ گاه جنگ را ، سلاح را ، جنگنده های هوایی را ،بمب را ، گریه را ، خودخواهی را دوست نخواهم داشت...
--------
پ.ن : * 11 سپتامبر
پ.فلاحی، مرداد 85
+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵ ساعت 21:12 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!