امید
در دورتر از دوزها
در آسمان بی کران
در جایی که ابر هایش از غم و غصه می گریند
و فریادهای پیاپیشان٬
گوش فلک را کر می کند٬
امیدی یافتم.
و آن خورشید طلایی بود.
که روزی تابید.
وقتی تابید٬
آسمان گرم شد
زمین گرم شد
و آسمان آبی...
ابرهای سیاه٬سفید...
رنگین کمان٬هفت رنگ...
درختان سبز...
گل ها زیبا...
مهسا دوستی
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵ ساعت 15:56 توسط مهسا دوستی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!