کسی که مثل هیچ کس نبود
کودک خواب دید...خواب فرشته ای که نه مثل جبرئیل بال داشت و نه مثل میکائیل می توانست بی بال پرواز کند.فرشته مثل هیچ کس نبود٬شانه هایش محکم تر از عزرائیل و قلبش شیشه ای تر از قلب اسرافیل بود...خداوند خدا او را نگاهبان خطاب می کرد و کودک....
کودک از خواب پرید...به مقام خداوند خدا رفت و گفت: بار الهی خواب دیدم...خواب فرشته ای که بال نداشت... پرواز هم نمی کرد... فرشته ای که زیبایی رخسارش را در روی هیچ یک از حوریان نمی توان یافت...لبخندش رازی داشت که تو را محو خود می کرد...نگاهش چنان با نفوذ بود که قلبت را می لرزاند...شانه های ظریفش چنان تاب تحملی داشتند که حتی عزرائیل ندارد...در اوج غم می خندید تا نکند که باران بی فصل چشمهایش دل کوچکم را آزرده کند...آه دانیال...در وجودش...در عمق قلبش...تنگ پر آبی بود...آری تنگ ماهی اما ماهی نداشت...شما او را نگاهبان خطاب می کردید و من... . خداوند خدا کودک را به روی زانووانش نشاند او را در آغوش کشید٬با همان آرامش دل نشینش گفت:-فرزندم٬ او را دوست داشتی؟ کودک با هیجانی مضاعف رو به چشمان خداوند خدا کرد و گفت:-دانیال...دانیال نگاهش چشمانم را به روی همه چیز بست به غیر تو!طنین صدایش گوشهایم را به روی هر صدایی بست٬به غیر تو...آه ه ه ه ه ه دانیال در دلم چیزی جوانه زد...کودک به نشان خجالت سر به زیر انداخت.خداوند خدا با آرامش کودک را روی زمین گذاشت و آرام در گوشش خواند:-آماده ی رفتن باش...تو خود او را پذیرفتی...و کودک آماده شد و رفت...کودک زمینی شد.....
در شبی خواب دید...خواب خداوند خدا را...با شتاب بسویش دوید و او را سخت در آغوش کشید...با تمام وجود روی ماهش را بوسید و گفت:-دانیال دانیال...اینجا فرشته ایست٬فرشته ای که دیگر بار او را دیده ام...فرشته ای که بال ندارد٬پرواز هم نمی کند...شما او را نگاهبان خطاب می کنید و من...من...من٬مادر!!!!او را بسیار دوست دارم...صدایش انعکاس صدای توست و لبخندش لبخند تو...نگاهش نگاه تو و گرمی وجودش گرمی تو...بار الهی...تنگ خالی قلبش را یادت هست؟حال من ماهی قرمز کوچک آن تنگم!!تو را هزاران بار شکر که تو بر همه چیز توانا و قادری.
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!