مادر
تقديم به يگانه بانوي زندگي بخش و زندگي سازم :
مـادر
خدايگونه زميني و زميني آسماني سيرتي كه پيغامبروار ، عمري را گرفتار سرنوشت من است. پاك باز مهرباني كه در قمار مهر مادري بباخت آنچه بودش و بنماند هيچش الا هوس جانفشاني قمارگونه ي ديگر.
در اين روزگار كه ديده را بر ديده اعتمادي نيست و برادر را اميد گره گشايي بر برادر نه، در اين روزها كه كسان آدمي برايش مي زنند و به رايش كوس رفتار نمي نوازند و شبان در انديشه ي افروختن آتش كينه و در انداختن زند داغ افروز بر سينه ي يكديگر سر بر بالين مي گذارندو روزي نيست كه سوداي زبون خواهي هم را در سراپرده ي خيال نبافند و به وارونه ي درون بر رويه، دعوي مهرباني و صداقت نلافند.در اين روزها و نه بل شب هاي تيره و تار كه چشم ها در هاله اي از شرارت فروخفته و نگاهي از سر مهر هم بهاي مادي پس پشت مي دارد.و بي دريوزگي بدنبال و تيغيدني در پس ، محال مي نمايد؛ آنسان كه توقع لطف بي آميغ در قاموس اخلاق اين روزگار محال عقلي لقب گرفته و آرزوي محبت بي دريغ ژاژخايي نام يافته؛ و بالاخره در اين تيره و تار شبان از هم گريزي و با هم ستيزي كه ستارگانش جز برق چشمان شور و بي خواب خائنان نقشه پرداز ، و تاريكيش غير از ظلمت قلب هاي سنگين و كين پرور و بيمارگونه شان نمي تواند بود، هيچ چيز نيست كه بتواند به اندازه تصور داشتن غمگساري مهربان كه چون سايه ساري انبوه و گشن از هرم هنگامه هاي هول خيز و رعب آور ، اماني باشد و در سايه اش پناهي توان جست . اميدبخش و جان افزا باشد.
حال اگر اين تصور ، به قول خيام ‹از روي حقيقتي ، نه از روي مجاز› باشد بايد بر آن بود كه دارنده ي اين تصور يا بهتر گفته باشم حقيقت ، خوشبخت ترين و ثروتمندترين كسان عصر خويش مي تواند باشد.اين ها را گفتم كه حقيقتي عظيم را خستوي باشم و از پستوي نه توي دل بيرونش كشم و كنه و جوهرش را پاسداشتي بنگارم و آفريدگار اين گوهر مكلل مرصع را سپاس بگزارم.
آري آن ثروتمند و خوشبخت منم ! و اگر هر كه در جاي من مي بود بسا زودتر لب به اعتراف مي گشود و ننگ خموشي را از گنگ زبان مي زدود.
اما اي مادر عزيز چه مي توان كردكه كودك ديروز و جوانك امروزت تازه در موضعي ايستاده كه مي تواند عقده از زبان نوشتار بگشايد و چونان عهدي كه تو خود عقده از زبان گفتارش گشودي :
يك حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت
آري اگر اكنون مي نويسم دير زماني نيست كه اين مسير را تجربه مي كنم و خرده پا رهرويي بيش نيستم اما در همين آغاز با زبان نوشتاري شكسته بسته اي تارهاي انديشه ام را بر عشق تو به لرزه وا مي دارم تا آوازي - اگر چه از روي اهتزازشان - سر بر كند و جنبشي را بر چار اركان كاغذ در افكند.
مادرم ، راستي را بر گزافه نبوده ام اگر بگويم تو خوب تريني و همانند تو را دي شيخ كه با چراغ همي گشت گرد شهر اگر خورشيد را هم به دستش مي سپردند جستجو نمي توانست كرد تا چه رسد به يافت.
اين است كه به قول تفسيريان تو را هم شاْن اين بيت تازي مي دانم و صدا در نداي شاعرش در انداخته و فرياد بر مي كشم :
هيهات ان ياتي الزمان بمثلك ان الزمان بمثلك لعقيم
زمانه از همانندآوري تو سترون و عقيم است.تو يگانه اي. تو بي همتايي. اين ژاژ كودكي نيست كه در مقام معارضه با همسالانش ، مادر و پدرش را برتر ياد كند! من آنگونه كه با تفكر و نظر انداختن بر گوشه گوشه ي چند سال حياتم ، خود را بدترين فرزند دانستم و ترا بي همال ترين مادران يافتم.مي گمانم كساني نخواهند اين سخن را بنيادين و بر شالوده اي ستبر فرض نمايند.اما چه فرق مي كند بگذار اين كسان ناكس بر طريق عناد و لجاج برآيند و ژاژ خود بخايندو به هر روي سرخوشم كه راست پايه ترين كلامم امكان بروز يافت ديگر چه باك اگر چندين كس مخالف كينه توز يابد.
اي مادر عزيز! براستي آنگاه كه شيره جانت كامم را، ترگونه مي كرد، ايمان راسخ و سستي ناپذير و خلل نارسنده ات گوارا بخش آن مي بود و امروز را ، فرسنگ ها فاصله از دامان تربيتت مرا فرو نمي هلد.تا چون ترمزبريدگان هيچ نافهم تمام داشته هاي گرانبها و گوهرهاي وجودي خويش را به حراج شيطان گزارده و دل و دين به قصد مبايعه به سوق دنياخواهان دين ستيز سپارده و شرف خود زير پاي نهاده و ..... بالجمله همه تباه گردم.
مادرم!گاه تنهايي كه هجوم دشمنايگي ها از هر سو روحم را رنجه داشته است ، حتي تصور دلجويي هايت بار اندوهان مرا از روي شانه هاي كوفته از فراقم بر ميدارد و بر سر حالم مي آورد.
در اين غربت روزي نيست كه به يادكردي از تو چراغ دل بر نيفروزم و نورانيتي در دل نيندوزم.گاه گه چشمه ي كوچكي در مغاك چشمم جوشيدن گرفته و بخار دل كه به نم بدل آمده بر گونه ام باريدن مي گيرد.
اي مادر عزيز در شگفتم از كار خدا كه عزيزي چون تو را بر كار پرورش پشيزي چون من بر ميگمارد و گنجي چون ترا به دستان سفيهي ماننده ي من مي سپارد.منتجه را از خداي بايد پرسيد كه سفيه ارزش گنج از كجا بازشناسد و عزيز چرا براي پروردن دو جو كمتر از پشيز عمري را از فرجام كوشش بهراسد.
مادرم ! راستي را يگانه كسي كه زير اين ميناي بر كشيده و گنبد دوار شكل، بر دلسوزي و راستي و خيرخواهي اش در حق خود خردلي شائبه ي ترديد باقي نمي دانم و سر سوزن تشكيك روا نمي دارم. تويي و تووديگر هيچ ، پس چه كس را از تو دوست ترتوانم داشت.مي دانم كه مي داني اين نوشته ي ناگويا نمي تواند منتهاي ارادت اين غلام واره ي آستانت را باز گويد و از ماوراي سراپرده ي دلش راز گويد.
اي جان جان! از تو و براي تو نوشتن گر چه مزاق جانم را خوش مي آيد اما بيقين اين شكسته بسته قلم زدن اگر اسائه ادب به درگاهت نبوده ، حرمت داشتي را هم سبب نمي تواند بود.پس مي بايست اين طومار را به دعايي بيانجامم و دامنش در چينم.
مادر جان ! آنسان كه در اخبار است كه پدران و مادران فرزندان را دعا نمايند، اين از فرزندان نيز خواسته آمده.اما چه مي توانم گفت در تو كه خود دعايي و من اي بهترين و بالاترين مناجات ، پيوسته تو را آمين مي گويم.
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!