سایه هایمان
دوم: این بار خوشحالم. مدتی به شعر های اعضا به شدت زوم کردم و با دقت خوندم. به خودم افتخار کردم که با چنین نوجوون هایی هم گروهم. آفرین و صد بارک ا...!
سوم: اما هنوز هم نظرات آن جور که باید عمیق نیست. به نظر من و با تکیه به تجربیاتم نظر در مورد شعر ها خیلی در پیشرفت یک شاعر نوجوون معصر است.
چهارم: این شعرم مربوط به یه روز بد زندگیمه. در اسفند ۱۳۸۲. بنا بر این این شعرم برام با بقیه شعرام متفاوته:
مرگ
این منم.
با بال هایی آشفته
با فراق طنین خیال
هر بار و هر بار...
تو اعتقاداتت را مصلوب کرده ای
ولی
سایه هامان در آغوش می کشند یکدیگر را
هر بار و هر بار...
تو روی صورتم ضرب می گیری
و
من تارهای گیسوانت را می نوازم
هر بار و هر بار...
تو خواهان پایانی
و من می گویم:
"این تنها مرگ است!"
که می تواند...
موسیقی را قطع کند.
اسفند۸۲

>>اسمشو نبر<<
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!